قلب یخی
RSS
باز باران
می چکد بر دفترم
تا بشوید هرچه دارم در سرم
بی بهانه
میزند بر جان خسته
تا بشوید گونه ها را
از غبار سفله بسته
بی ترانه
میزند بر دشت لاله
تا بشوید زخم و درد عاشقی را
از درون قلب های زخم دیده
بی نشانه
می زند بر صاحبان این زمانه
تا بشوید رنگ تزویر و ریا را
از لباس مردم در خواب مانده
حال باران
در درون ابر پنهان می شود
رنگ و بویش از دیده میگردد نهان
می گریزد او از این درد عیان
دور می گردد زمن
تا نبیند سیل اشک و آه من