قلب یخی
RSS
باز باران
می چکد بر دفترم
تا بشوید هرچه دارم در سرم
بی بهانه
میزند بر جان خسته
تا بشوید گونه ها را
از غبار سفله بسته
بی ترانه
میزند بر دشت لاله
تا بشوید زخم و درد عاشقی را
از درون قلب های زخم دیده
بی نشانه
می زند بر صاحبان این زمانه
تا بشوید رنگ تزویر و ریا را
از لباس مردم در خواب مانده
حال باران
در درون ابر پنهان می شود
رنگ و بویش از دیده میگردد نهان
می گریزد او از این درد عیان
دور می گردد زمن
تا نبیند سیل اشک و آه من
تو همان شکوفه نجاتی
که صبحدم در حیاط پاییزی خانه مان سر از پیله اش در آورد و به رویم لبخند زد
و به من یاد داد
که پاییز نیز رنگی از زندگی را به خود دارد
شکوفه عشق هر لحظه می روید و در زمستان سردی آه تنهایی ننه سرما را با گرمای خود از میان می برد
و ننه سرما می داند عشق است که باعث دمیدن بهار می شود
و تو نیز می دانی
می دانی زمستان من آه توست
و بهار من شادیت
و تابستانم در بالای درختان گیلاس لبخندت است که معنا می یابد
و برگ ریزان دلم زمانی است که برگ های شادابی از چهره ات می ریزد
و غم به جای آن بهشت مرا می پیماید...