تبليغاتX
قلب یخی


قلب یخی





درد و دل


آثار بجا يك عاشق


نويسنده


دوستان


دوستان عاشق


موضوعات :


RSS


آمار وبلاگ :

طراح قالب:


لوگوي دوستان


كد جاوا :

سال نو مبارک
 
سال نو مبارک
 
153625nqc2f58k5n.gif

153625nqc2f58k5n.gif
دوستای عزیز سال نو رو به همتون تبریک می گم.
امیدوارم در کنار کسانی که دوستشون دارید بهتون خوش بگذره
سال نو مبارک
 

نويسنده: فرشته مورخ: چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387 در ساعت: 18:36
|+|

عاشق باش

عشق یعنی همسایه مان را دوست بداریم

برگهای درخت را و کبوترها را حتی کلاغ ها را ستایش کنیم

بخاطر سیاهی رنگ پرهایشان

و کاکتوس را دوست بداریم بخاطر آنکه لطافت گل سرخ را به ما می فهماند


نويسنده: فرشته مورخ: چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387 در ساعت: 10:8
|+|

از لطافتت مرا ببخش یا لطیف ....

هزار و یک اسم داری و من از آن همه اسم لطیف را دوست تر دارم که یاد ابر و ابریشم و عشق می افتم.

خوب یادم هست از بهشت که آمدم تنم از نور بود و پر و بالم از نسیم. بس که لطیف بودم توی مشت دنیا جان نمی شدم. اما زمین تیره بود. سفت بود و سخت. دامنم به سختی اش کرفت و دستم به تیرگی اش آغشته شد. و من هر روز قطره قطره تیره تر شدم و ذره ذره سخت تر من سنگ شدم و سد و دیوار.

دیگر نور از من نمی گذرد. روح در من روان نیست و جان جریان ندارد. حالا تنها یادگاری ام از بهشت و لطافتش چند قطره اشک است که گوشه دلم پنهانش کرده ام. گریه نمی کنم تا تمام نشود. می ترسم بعد از آن از چشم‏هایم سنگ ریزه ببارد.

یا لطیف! این رسم دنیاست که اشک سنگ ریزه شود و روح سنگ و صخره؟ این رسم دنیاست که شیشه ها بشکند و دل های نازک شرحه شرحه شوند؟ وقتی تیره ایم. وقتی سراپا کدریم به چشم می آییم و دیده می‏شویم.

یا لطیف! کاشکی دوباره مشتی تنها مشتی از لطافتت را به من می بخشیدی تا می چکیدم و می وزیدم و ناپدید می شدم مثل هوا که ناپدید است. مثل خودت که ناپیدایی.


نويسنده: فرشته مورخ: دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387 در ساعت: 10:46
|+|

سخن عشق

نويسنده: فرشته مورخ: شنبه بیست و چهارم اسفند 1387 در ساعت: 14:46
|+|

عاشق

من عاشق هیچ كس نیستم. من عاشق غروبم. عاشق نشستن و خیره شدن به غروب. من عاشق ابرم كه هرچه شبنم از اوست. عاشق سنگ انداختن توی آب و گوش كردن به صدای دلنشین موج. من عاشق نشستن با دوستان پاك و عاشقم هستم. عاشق گوش كردن به دلشان. عاشق خنده هاشان و دیوانگی هاشان. من عاشق چرخ و فلكم. عاشق نان و پنیر و سبزی... آه كه چه حالی دارد. میتوانم عاشق بشوم وقتی باران می‏بارد. عاشق دلباختن با یك نگاهم. من عاشقم. عاشق بغض های خفته ام. عاشق بوسیدنم. عاشق گریستن در حضور دوستم. عاشق سكوت مرموز دل های شكسته ام. عاشق نگاه خیره به دیوارم. عاشق گم شدن و به اوج رسیدن در خیال هستم. من عاشق سادگی شعرهای سهرابم و عاشق غنای حافظ. من عاشق صدای مادرم هستم. عاشق آرامشی كه به من می بخشد. عاشق موسیقی ام. من عاشق نواختن هم هستم. و روزی من خواهم نواخت. غم های دلم را خواهم نواخت و شكستنش را به تار خوام كشید. من عاشق لحظات غروبم و عاشق برگ زرد خزان. عاشق خش خش برگ ها زیر پای یك عاشق دل شكسته ام. شاید این برگ ها هم تابع دل اوست!.... در آخر اینکه من همراه غروب عاشق می شوم و همه طول شب را عاشق می مانم. به سرزمین خیال می روم و از عشق می نویسم.از احساس خوب عاشق بودن.

من عاشق این احساسم.....


نويسنده: فرشته مورخ: سه شنبه بیستم اسفند 1387 در ساعت: 17:1
|+|

ای کاش

ای کاش جمله زیبای دوستت دارم

بی هیچ غرضی بر زبانها جاری بود

ای کاش از گفتن دوستت دارم،

ار ترس سوءتفاهم ها وغلط اندیشی ها باز نمی ایستادیم،

ای کاش محبت را بی هیچ چشم داشتی

حتی چشم داشت محبت،

به اوکه دوستش داریم هدیه می دادیم

ای کاش،

جمله دوستت دارم

را به هوس آلوده نمی کردیم...

ای کاش......


نويسنده: فرشته مورخ: یکشنبه هجدهم اسفند 1387 در ساعت: 9:20
|+|

تولدم مبارک

اولش همه شکل هم هستیم
کوچولو و کچل
حتی صداهامون هم شبیه به همدیگه است
با اولین گریه بازی شروع میشه
هی بزرگ می شیم
بزرگ و بزرگتر
اونقدر بزرگ که یادمون میره
یه روز کوچولو بودیم
دیگه هیچ چیزیمون شبیه به هم نیست
حتی صداهامون
گاهی با هم می خندیم
گاهی به هم!
اینجا دیگه بازی به نیمه رسیده
:
واسه بردن بازی
روی نیمه ی دوم نمی شه خیلی حساب کرد
گاهی باید برای بردن بازی
بین دو نیمه
دوباره متولد شد!

یک سال دیگه گذشت
یکی میگه یک سال دیگه بیهوده گذشت
یکی میگه یک سال بزرگتر شدم
یکی میگه یک سال پیرتر شدم
یکی میگه یک سال دیگه تجربه کسب کردم
یکی میگه یک سال به مرگ نزدیک تر شدم
یکی هم اصلا براش مهم نیست و هیچی نمیگه.

منم یک سال بزرگتر شدم ... یکسالی که نمی دونم توش واقعا تونستم « بزرگ » بشم یا نه ؟ ... تونستم با مشکلات خودم کنار بیام ؟ ... تونستم همونی باشم که هستم ؟ ... تونستم بعضی از عیب هام رو برطرف کنم ؟ ... تونستم کسی رو نرنجونم ؟ ... تونستم دل کسی رو شاد کنم ؟ ...
نمی دونم ... باید فکر کنم ... شاید اونجوری که می خواستم باشم نبودم....ولی یکسال بزرگتر شدم...اونم خیلی سریع

نويسنده: فرشته مورخ: شنبه هفدهم اسفند 1387 در ساعت: 8:33
|+|

معشوق

پشت سر هر معشوقی ، خدا ایستاده است. پشت سر هر آنچه که دوستش می داری. و تو برای آنکه معشوقت را از دست ندهی، بهتر است بالاتر را نگاه نکنی، زیرا ممکن است چشمت به خدا بیفتد و او آن قدر بزرگ است که هر چیز پیش او کوچک جلوه می کند.


پشت سر هر معشوق، خدا ایستاده است. اگر عشقت، ساده است و کوچک و معمولی، اگر عشقت گذراست و تفنن و تفریح، خدا چندان کاری به کارت ندارد. اجازه می دهد که عاشقی کنی؛ تماشایت می کند و می گذارد که شادمان باشی.
اماهرچه که در عشق ثابت قدم تر بشوی، خدا با تو سخت گیرتر می شود!هر قدر که در عاشقی عمیق تر شوی و پاکباز تر و هر اندازه که عشقت ناب تر شود و زیباتر، بیشتر باید از خدا بترسی... زیرا خدا از عشق های پاک و عمیق و ناب و زیبا نمی گذرد، مگر آنکه آن را به نام خودش تمام کند !


پشت سر هر معشوقی، خدا ایستاده است و هر گامی که تو در عشق بر می داری ، خدا هم گامی در خیرت بر می دارد. تو عاشق تر می شوی و خدا غیورتر!
و آنگاه که گمان می کنی معشوق چه دست یافتنی ست و وصل چه ممکن و عشق چه آسان، خدا وارد کار می شود و خیالت را در هم می ریزد و معشوقت را در هم می کوبد. معشوقت، هرکس که باشد و هر جا که باشد و هر قدر که باشد، خدا هرگز نمی گذارد که میان تو و او چیزی فاصله بیندازد...

معشوقت می شکند و تو نا امید می شوی و نمی دانی که ناامیدی زیباترین نتیجه ی عشق است! ناامیدی از اینجا و آنجا، ناامیدی از این کس و آن کس، نا امیدی از این چیز و آن چیز... تو ناامید می شوی و گمان می کنی که عشق بیهوده ترین کارهاست. و بر آنی که شکست خورده ای ، و خیال می کنی که آن همه شور و آن همه ذوق و آن همه عشق را تلف کرده ای... اما خوب که نگاه کنی، می بینی حتی قطره ای از عشقت، حتی قطره ای هم هدر نرفته است. خدا همه را جمع کرده و همه را برای خویش برداشته و به حساب خود گذاشته است. خدا به تو می گوید: " مگر نمی دانستی که پشت سر هر معشوق، خدا ایستاده است؟ تو برای من بود که این همه راه آمده ای و برای من بود که این همه رنج برده ای و برای من بود که این همه عشق ورزیدهای. پس به پاس این، قلبت را و روحت را و دنیایت را وسعت می بخشم و از بی نیازی نصیبی به تو می دهم. و این ثروتی است که هیچ کس ندارد تا به تو ارزانی ش کند."...



راستی اما چه زیباست و چه باشکوه و چه شورانگیز، که پشت سر هر معشوقی، خدا ایستاده است

 

 

 


نويسنده: فرشته مورخ: پنجشنبه پانزدهم اسفند 1387 در ساعت: 16:58
|+|

دریا

قایقی خواهم ساخت
خواهم انداخت به آب
دور خواهم شد از این خاک غریب
که در آن هیچ کسی نیست که در بیشه ی عشق
قهرمانان را بیدار کند.

قایق از تور تهی
و دل از آرزوی مروارید
همچنان خواهم راند
نه به آبی ها دل خواهم بست
نه به دریا_پریانی که سر از آب بدر می آرند
و در آن تابش تنهایی ماهی گیران
می فشانند فسون از سر گیسوهاشان.

همچنان خواهم راند
همچنان خواهم خواند:
«دور باید شد، دور.»
مرد آن شهر اساطیر نداشت
زن آن شهر به سرشاری یک خوشه ی انگور نبود.
هیچ آینه ی تالاری، سرخوشی ها را تکرار نکرد
چاله آبی حتی مشعلی را ننمود.
دور باید شد، دور.
شب سرودش را خواند
نوبت پنجره هاست.

همچنان خواهم خواند.
همچنان خواهم راند.

پشت دریاها شهری است
که در آن پنجره ها رو به تجلی باز است.
بام ها جای کبوتر هایی است، که به فواره ی هوش بشری
می نگرند
دست هر کودک ده ساله ی شهر، شاخه ی معرفتی است
مردم شهر به یک چینه چنان می نگرند
که به یک شعله، به یک خواب لطیف.
خاک موسیقی احساس تو را می شنود
و صدای پر مرغان اساطیر می آید در باد.

پشت دریاها شهری است
که در آن وسعت خورشید به اندازه ی چشمان سحر خیزان است.
شاعران وارث آب و خرد و روشنی اند.

پشت دریاها شهری است!
قایقی باید ساخت.


نويسنده: فرشته مورخ: سه شنبه سیزدهم اسفند 1387 در ساعت: 16:42
|+|

اگه یه روز فرشته ها

    

یادته برات نوشتم

اگه عاشقم نباشی

اگه دوستم نداشته باشی

غیر من کسی رو داشته باشی

الهی بمیری

بعدش برات نوشتم

همشو دروغ نوشتم

اگه تو یه روز خواسته باشی

که منو دوست نداشته باشی

خودم میمیرم

نبینی قهر خدا رو

بدی های روزگارو

بمونه سایت روی سرم

میدونی برات در به درم

وقتی تو چشات زل می زنم

با غم نگات فال میزنم

وقتی می بینم دوستم داری

از ته دلم داد می زنم

اگه یه روزی فرشته ها

بخوان تو رو زودتر ببرن

به اونا میگم که از قدیم

ماهی رو با تنگ می برن


نويسنده: فرشته مورخ: دوشنبه دوازدهم اسفند 1387 در ساعت: 9:2
|+|

زندان
 

زندان فقط یه چهاردیواری نیست که آزادی را می گیرد

 بلکه وقتی آدم نمی تواند حرف دلش را بزند

فریاد بکشد

کاری که می خواهد نمی تواند انجام دهد

از زندان بدتر است


نويسنده: فرشته مورخ: یکشنبه چهارم اسفند 1387 در ساعت: 17:45
|+|

کپی برداری بدون ذکر منبع غیر مجاز می باشد
www.k2sms.sub.ir & www.bahar20.blogfa.com & +SMSFARSI+