هزار و یک اسم داری و من از آن همه اسم لطیف را دوست تر دارم که یاد ابر و ابریشم و عشق می افتم.
خوب یادم هست از بهشت که آمدم تنم از نور بود و پر و بالم از نسیم. بس که لطیف بودم توی مشت دنیا جان نمی شدم. اما زمین تیره بود. سفت بود و سخت. دامنم به سختی اش کرفت و دستم به تیرگی اش آغشته شد. و من هر روز قطره قطره تیره تر شدم و ذره ذره سخت تر من سنگ شدم و سد و دیوار.
دیگر نور از من نمی گذرد. روح در من روان نیست و جان جریان ندارد. حالا تنها یادگاری ام از بهشت و لطافتش چند قطره اشک است که گوشه دلم پنهانش کرده ام. گریه نمی کنم تا تمام نشود. می ترسم بعد از آن از چشمهایم سنگ ریزه ببارد.
یا لطیف! این رسم دنیاست که اشک سنگ ریزه شود و روح سنگ و صخره؟ این رسم دنیاست که شیشه ها بشکند و دل های نازک شرحه شرحه شوند؟ وقتی تیره ایم. وقتی سراپا کدریم به چشم می آییم و دیده میشویم.
یا لطیف! کاشکی دوباره مشتی تنها مشتی از لطافتت را به من می بخشیدی تا می چکیدم و می وزیدم و ناپدید می شدم مثل هوا که ناپدید است. مثل خودت که ناپیدایی.
من عاشق هیچ كس نیستم. من عاشق غروبم. عاشق نشستن و خیره شدن به غروب. من عاشق ابرم كه هرچه شبنم از اوست. عاشق سنگ انداختن توی آب و گوش كردن به صدای دلنشین موج. من عاشق نشستن با دوستان پاك و عاشقم هستم. عاشق گوش كردن به دلشان. عاشق خنده هاشان و دیوانگی هاشان. من عاشق چرخ و فلكم. عاشق نان و پنیر و سبزی... آه كه چه حالی دارد. میتوانم عاشق بشوم وقتی باران میبارد. عاشق دلباختن با یك نگاهم. من عاشقم. عاشق بغض های خفته ام. عاشق بوسیدنم. عاشق گریستن در حضور دوستم. عاشق سكوت مرموز دل های شكسته ام. عاشق نگاه خیره به دیوارم. عاشق گم شدن و به اوج رسیدن در خیال هستم. من عاشق سادگی شعرهای سهرابم و عاشق غنای حافظ. من عاشق صدای مادرم هستم. عاشق آرامشی كه به من می بخشد. عاشق موسیقی ام. من عاشق نواختن هم هستم. و روزی من خواهم نواخت. غم های دلم را خواهم نواخت و شكستنش را به تار خوام كشید. من عاشق لحظات غروبم و عاشق برگ زرد خزان. عاشق خش خش برگ ها زیر پای یك عاشق دل شكسته ام. شاید این برگ ها هم تابع دل اوست!.... در آخر اینکه من همراه غروب عاشق می شوم و همه طول شب را عاشق می مانم. به سرزمین خیال می روم و از عشق می نویسم.از احساس خوب عاشق بودن.
اولش همه شکل هم هستیم کوچولو و کچل حتی صداهامون هم شبیه به همدیگه است با اولین گریه بازی شروع میشه هی بزرگ می شیم بزرگ و بزرگتر اونقدر بزرگ که یادمون میره یه روز کوچولو بودیم دیگه هیچ چیزیمون شبیه به هم نیست حتی صداهامون گاهی با هم می خندیم گاهی به هم! اینجا دیگه بازی به نیمه رسیده : واسه بردن بازی روی نیمه ی دوم نمی شه خیلی حساب کرد گاهی باید برای بردن بازی بین دو نیمه دوباره متولد شد!
یک سال دیگه گذشت یکی میگه یک سال دیگه بیهوده گذشت یکی میگه یک سال بزرگتر شدم یکی میگه یک سال پیرتر شدم یکی میگه یک سال دیگه تجربه کسب کردم یکی میگه یک سال به مرگ نزدیک تر شدم یکی هم اصلا براش مهم نیست و هیچی نمیگه.
منم یک سال بزرگتر شدم ... یکسالی که نمی دونم توش واقعا تونستم « بزرگ » بشم یا نه ؟ ... تونستم با مشکلات خودم کنار بیام ؟ ... تونستم همونی باشم که هستم ؟ ... تونستم بعضی از عیب هام رو برطرف کنم ؟ ... تونستم کسی رو نرنجونم ؟ ... تونستم دل کسی رو شاد کنم ؟ ... نمی دونم ... باید فکر کنم ... شاید اونجوری که می خواستم باشم نبودم....ولی یکسال بزرگتر شدم...اونم خیلی سریع
پشت سر هرمعشوقی ، خدا ایستاده است. پشت سر هر آنچه که دوستش می داری. و تو برای آنکه معشوقترا از دست ندهی، بهتر است بالاتر را نگاه نکنی، زیرا ممکن است چشمت به خدا بیفتد واو آن قدر بزرگ است که هر چیز پیش او کوچک جلوه می کند.
پشت سر هر معشوق، خداایستاده است. اگر عشقت، ساده است و کوچک و معمولی، اگر عشقت گذراست و تفنن و تفریح،خدا چندان کاری به کارت ندارد. اجازه می دهد که عاشقی کنی؛ تماشایت می کند و میگذارد که شادمان باشی. اماهرچه که درعشق ثابت قدم تر بشوی، خدا با تو سخت گیرتر می شود!هر قدر که در عاشقی عمیقتر شوی و پاکباز تر و هر اندازه که عشقت ناب تر شود و زیباتر، بیشتر باید از خدابترسی... زیرا خدا از عشق های پاک و عمیق و ناب و زیبا نمی گذرد، مگر آنکه آن را بهنام خودش تمام کند !
پشت سر هر معشوقی،خدا ایستاده است و هر گامی که تو در عشق بر می داری ، خدا هم گامی در خیرت بر میدارد. تو عاشق تر می شوی و خدا غیورتر! وآنگاه که گمان می کنی معشوق چه دست یافتنی ست و وصل چه ممکن و عشق چه آسان، خداوارد کار می شود و خیالت را در هم می ریزد و معشوقت را در هم می کوبد. معشوقت، هرکسکه باشد و هر جا که باشد و هر قدر که باشد، خدا هرگز نمی گذارد که میان تو و اوچیزی فاصله بیندازد...
معشوقت می شکند و تونا امید می شوی و نمی دانی که ناامیدی زیباترین نتیجه ی عشق است! ناامیدی از اینجاو آنجا، ناامیدی از این کس و آن کس، نا امیدی از این چیز و آن چیز... تو ناامید میشوی و گمان می کنی که عشق بیهوده ترین کارهاست. و بر آنی که شکست خورده ای ، و خیالمی کنی که آن همه شور و آن همه ذوق و آن همه عشق را تلف کرده ای... اما خوب که نگاهکنی، می بینی حتی قطره ای از عشقت، حتی قطره ای هم هدر نرفته است. خدا همه را جمعکرده و همه را برای خویش برداشته و به حساب خود گذاشته است. خدا به تو می گوید: " مگر نمی دانستی که پشت سر هر معشوق، خدا ایستاده است؟ تو برای من بود که این همهراه آمده ای و برای من بود که این همه رنج برده ای و برای من بود که این همه عشقورزیدهای. پس به پاس این، قلبت را و روحت را و دنیایت را وسعت می بخشم و از بینیازی نصیبی به تو می دهم. و این ثروتی است که هیچ کس ندارد تا به تو ارزانی شکند."...
راستی اما چه زیباستو چه باشکوه و چه شورانگیز، که پشت سر هر معشوقی، خدا ایستاده است!
قایقی خواهم ساخت خواهم انداخت به آب دور خواهم شد از این خاک غریب که در آن هیچ کسی نیست که در بیشه ی عشق قهرمانان را بیدار کند.
قایق از تور تهی و دل از آرزوی مروارید همچنان خواهم راند نه به آبی ها دل خواهم بست نه به دریا_پریانی که سر از آب بدر می آرند و در آن تابش تنهایی ماهی گیران می فشانند فسون از سر گیسوهاشان.
همچنان خواهم راند همچنان خواهم خواند: «دور باید شد، دور.» مرد آن شهر اساطیر نداشت زن آن شهر به سرشاری یک خوشه ی انگور نبود. هیچ آینه ی تالاری، سرخوشی ها را تکرار نکرد چاله آبی حتی مشعلی را ننمود. دور باید شد، دور. شب سرودش را خواند نوبت پنجره هاست.
همچنان خواهم خواند. همچنان خواهم راند.
پشت دریاها شهری است که در آن پنجره ها رو به تجلی باز است. بام ها جای کبوتر هایی است، که به فواره ی هوش بشری می نگرند دست هر کودک ده ساله ی شهر، شاخه ی معرفتی است مردم شهر به یک چینه چنان می نگرند که به یک شعله، به یک خواب لطیف. خاک موسیقی احساس تو را می شنود و صدای پر مرغان اساطیر می آید در باد.
پشت دریاها شهری است که در آن وسعت خورشید به اندازه ی چشمان سحر خیزان است. شاعران وارث آب و خرد و روشنی اند.