تبليغاتX
قلب یخی


قلب یخی





درد و دل


آثار بجا يك عاشق


نويسنده


دوستان


دوستان عاشق


موضوعات :


RSS


آمار وبلاگ :

طراح قالب:


لوگوي دوستان


كد جاوا :

یار
ehkt3r.jpg
نويسنده: فرشته مورخ: سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387 در ساعت: 14:46
|+|

اینجا همیشه ابریست....!!!
تو را دوست ندارم نه دوستت ندارم

تو را دوست ندارم نه دوستت ندارم

اما هنگامی که نیستی غمگینم

و به آسمان آبی بالای سرت

و اخترانی که تو را میبینند

رشک می برم

تو را دوست ندارم

اما نمیدانم چرا

آنچه میکنی در نظرم بی همتا جلوه میکند

وبارها در تنهایی از خود پرسیده ام

چرا آنهایی که دوستشان دارم

بیشتر شبه تو نیستند

تو را دوست ندارم

اما هنگامی که نیستی

از هر صدایی بیزارم

حتی اگر صدای آنانی باشد که دوستشان دارم

زیرا صدای آنها

طنین آهنگین صدایت را در گوشم میشکنند

تو را دوست ندارم

اما چشمان گویایت

با آن آبی عمیق و درخشان

بیش از هر چشم دیگری بین من و آسمان آبی قرار میگیرد

آه میدانم که دوستت ندارم

اما افسوس دیگران دل ساده ام را

کمتر باور دارند

و چه بسا به هنگام گذر

میبینم که بر من میخندند

زیرا آشکارا مینگرند

نگاهم به دنبال توست

*** *** *** *** *** *** *** *** *** *** *** *** *** ***


نويسنده: فرشته مورخ: شنبه بیست و پنجم آبان 1387 در ساعت: 15:19
|+|

نفرت
گفت دیدی عشق تبدیل به نفرت بشه؟

                    گفتم مگه می شه عشق تبدیل به نفرت بشه؟

نگام کرد. خندیدم.

گفتم در این صورت اونی که فکر می کنی عشقه  عشق نیست هوسه

               و اونی که فکر می کنی نفرته نفرت نیست

                       شیرینی همون هوسیه که دیگه دلت رو زده


نويسنده: فرشته مورخ: پنجشنبه بیست و سوم آبان 1387 در ساعت: 14:2
|+|

واسه تو که نمیدونم چرا اومدی و چرا داری میری!!!
وقتی عاشقی میگن دیوونه ای.

وقتی عاشق نیستی میگن احساس نداری.

وقتی میخوای عاشق بشی کسی قبولت نداره.

به قول معروف به چه ساز تو برقصم زمونه زمونه...........!!!

آدم نمیدونه چیکار کنه.حتی آدم نمیدونه چیکارم نباید بکنه!

قدری بدان قدر دلم را..........من همین یک لحظه ام
جان میکند جانم بیا...........بی تو سراپا لرزه ام
قدری بدان قدر دلم را.........بیش ازین خارم مکن
با برق چشمانت مرا.......... بی تاب و بیمارم مکن
قدری بدان قدر دلم را.........من سراپا خستگی
یک عمر ماندم بی هدف....در دام این وابستگی
قدری بدان قدر دلم را.........عاقبت خاکم کنند
یا در تنورم افکنند...............یا از بدی پاکم کنند
قدری بدان قدرم بدان..........بعد از عبورم از زمین
تنها نشانی از دلم ............سنگیست تنها این همین

آی خداااااااااااااااااااااااااا


دیگه بسه
تمومش کن

آنقدر پرچین دلم کوتاهه که هر وقت کسی تنها میشه ازش میپره و میاد توی خونه ی دلم.حالا به چه هوایی میاد نمیدونم.اما آخرش که چی؟

هرکی ندونه تو که میدونستی دل من بن بسته!!

چرا؟چرا اومدی و دوباره به جونم آتیش زدی ؟مگه گناه من چی بود؟

جز اینکه وفا دار بودم؟جز اینکه دوستت داشتم؟جز اینکه برات همه کار کردم؟
جز اینکه شعرام از وجود تو جون میگرفت و جوون میشد؟!!!

برو ای جان دلم

ایندفعه هم که اومدی باز داری میری...

حالا اینجا تنها غریبه ی بن بستم خودم هستم.

تنها مصلوب صلیب عشق خودم هستم

تو هم برو

چقدر سخته آدم واسه ی خودش غریب باشه...خیلی سخته...

 باشه تو هم برو
کاش نفرین کردنو بلد بود

کاش دوست نداشتم

 برای آنکه بدانی چه میکشم بی تو

خدا تورا به کسی چون تویی مبتلا سازد...


نويسنده: فرشته مورخ: چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387 در ساعت: 9:7
|+|

آمد اما . . .

امد  اما  در  نگاهش  ان  نوازشها     نبود


چشم  خواب الوده اش را مستی  رویا  نبود


لب همان لب بود اما بوسه اش گرمی نداشت


دل  همان دل بود  اما مست و بی پروا  نبود


در  دل بیزار  خود جز   بیم رسوایی  نداشت


گر چه روزی همنشین جز با من رسوا  نبود


دیدم ان چشم درخشان را  ولی در ان  صدف


گوهر  اشکی  که  من میخواستم  پیدا   نبود


بر لب  لرزان  من   فریاد  دل  خاموش   شد


اخر   ان   تنها   امید  جان  من  تنها   نبود


ای  نداده  خوشه  ای  زان   خرمن   زیباییم


تا   نبودی   در  کنارم   زندگی   زیبا   نبود



نويسنده: فرشته مورخ: سه شنبه بیست و یکم آبان 1387 در ساعت: 7:26
|+|

love you

*********************


A Day Without You


Is Like A Day Without Light


Because You Light Up My Life


یک روز بدون تو همانند یک روز بدون روشنی است چون تو روشنایی زندگیمی



 



نويسنده: فرشته مورخ: سه شنبه بیست و یکم آبان 1387 در ساعت: 7:6
|+|

دل
60656m3y6ud9m47.jpg

 

 

روبروی آینه ایستادی و نظاره می کنی

 

تصویر سرد و مبهم توی اون رو

 

پلک می زنی و خیره می شی

 

چرا این چهره سرد و خاکستری برات آشنا نیست

 

چشای بی رمق و لبای بی رنگ

 

چهره ای شبیه درد

 

رنگباخته و زرد

 

یادت میاد ؟

 

آشنا بود؟

 

می خوای دست ببری و اشکشو پاک کنی

 

اما اون عقب میره

 

دلش شکسته

 

تنهای تنها از تو دور میشه

 

و لباس حریر سپیدش گیر می کنه

 

به گوشه آینه و پاره میشه

 

نگاه می کنی

 

زیر لباس پر از خونه

 

سینه اون شکافته شده

 

و درد امونش رو بریده

 

دستاشو بالا می بره و دعا می کنه

 

طنین ملکوتی یاسین تو فضا می پیچه

 

وعطر خوش قرآن تنها چیزیه که مرحم دردش میشه

 

سر به سجده می ذاره و روی خاک و خون می نشینه

 

ستاره ای از آسمون می افته

 

اشک روی گونه تو هم جاریه

 

 و دستت رو رو سینت می ذاری

 

خون ، دست تو هم پر خونه

 

باز هم به آینه نگاه می کنی

 

غبار کنار رفته

 

و دلت رو می بینی

دلی که ................

 

normalmajroh1gv4.jpg


نويسنده: فرشته مورخ: یکشنبه نوزدهم آبان 1387 در ساعت: 7:24
|+|

من دارم می رم تو ناراحت نباش

سلام ؛

 حال من خوب است

ملالی نیست جز گم شدن گاه به گاه خیالی دور،

 که مردم به آن شادمانی بی سبب می گویند ...

با این همه اگر عمری باقی بود ، طوری از کنار زندگی می گذرم،

که نه دل کسی در سینه بلرزد، و نه این دل ناماندگار بی درمانم ...

تا یادم نرفته است بنویسم:

دیشب در حوالی خواب هایم، سال پر بارانی بود...

خواب باران و پاییزی نیامده را دیدم،

دعا کردم که بیایی، با من کنار پنجره بمانی، باران ببارد،

اما دریغ که رفتن، راز غریب این زندگیست،

رفتی پیش از آن که باران ببارد ...

می دانم، دل من همیشه پر از هوای تازه باز نیامدن است!

انگار که تعبیر همه رفتن ها، هرگز باز نیامدن است...

 بی پرده بگویمت:

چیزی نمانده است، من سی ساله خواهم شد !

گونه هایم از گرمی شراب گر گرفته است،

می خواهم تنها بمانم، در را پشت سرت ببند،

بی قرارم، می خواهم بروم، می خواهم بمانم ؟!

هذیان می گویم ! نمی دانم...

نه عزیزم، نامه ام باید کوتاه باشد،

ساده باشد، بی کنایه و ابهام،

پس از نو می نویسم:

سلام ! حال من خوب است،

اما تو باور نکن ...


نويسنده: فرشته مورخ: چهارشنبه پانزدهم آبان 1387 در ساعت: 10:58
|+|

و من نزدیك تر از تمام فاصله هایم

2la99x4.gif

چه كسی عاشقانه تر از تو
فریاد می زند عاشقانه ها را ؟

كاش در خانه ما حوضی بود تا كه هر روز در آن خویش را می دیدم
تا كه یادم نرود عكس كسی در حوض است
و شبانگاه از آه ، ماه را می چیدم
قصه وسعت دریای كبود
بهر آگاهی ماهی هایشان
واژه در واژه دعا می خواندم

كاش امتداد لحظه ها
تكرار دوباره با تو
بودن بود ...

می دانم
باد تمام ترانه های مرا
قبل از من
به گوش تو رسانده است
به گوش تو و به گوش آن پرنده ی آشنای منتظر
که بر تک درخت حیاط خانه آشیان دارد

ولی حالا دیگر همه ی ترانه ها
بوی آشنای پیراهن تو را به خود گرفته است
که در شب تاریک تب دار
مرا به رویا روشن گهواره ها دعوت کردی
آن میهمانی ناب که در آن
دلم را
به ازای شیرین ترین اوقات دیدار
از کف دادم
و دل به ازای این همه بهار ، چه اندک!
که باید جان بخشید.

حالا بیا تا مثل همیشه دعا کنیم
که باران ببارد
تا پرندگان کوچک خسته
غبار پرهاشان ، به آب بشویند...

می دانم
این روز ها تو هم مثل من
از پیوستگی آسمان ودود ، دلتنگی
کمی حوصله کن
خوابها گاهی دیر تعبیر می شوند
فقط باید دعا کنیم
که هر چه ابر خیس بر بالای این دامنه می آید
بی گریه خدا حافظی نکند
تا ما در بوی خاك باران خورده تازه شویم...


نويسنده: فرشته مورخ: چهارشنبه هشتم آبان 1387 در ساعت: 9:58
|+|

زندگی را به تمامی زندگی کن !!!

dmfcpc.jpg

2m4psmp.jpg

در دنیا زندگی کن بی آنکه جزئی از آن باشی.
همچون نیلوفری باش در آب،
زندگی در آب بدون غرق شدن در آب!
زندگی به موسیقی نزدیکتر است تا به ریاضیات،

ریاضیات وابسته به ذهن اند،
و زندگی در ضربان قلبت ابراز وجود می کند،

زندگی سخت ساده است،
خطر کن،
وارد بازی شو،

چه چیز از دست می دهی؟

با دست های تهی آمده ایم،
وبا دستهای تهی خواهیم رفت،

نه چیزی نیست که از دست بدهیم

فرصتی بسیار کوتاه به ماداده اند،
تا سر زنده باشیم،

تا ترانه ای زیبا بخوانیم،
و فرصت به پایان خواهد رسید!
آری اینگونه است که هر لحظه غنیمتی است

مرگ تنها برای کسانی زیباست که،
زیبا زندگی کرده اند!
از زندگی نهراسیده اند،
شهامت زندگی کردن راداشته اند،
کسانی که عشق ورزیده اند،
دست افشانده اند،

و زندگی را جشن گرفته اند،

پس،
هر لحظه را به گونه ای زندگی کن،
که گویی واپسین لحظه است،
و کسی چه می داند؟

شاید آخرین لحظه باشد


نويسنده: فرشته مورخ: دوشنبه ششم آبان 1387 در ساعت: 16:53
|+|

دوستت دارم

48d9f8m.gif

در غروب دلتنگی قلبم در انتظار دیدار عشقم 

 چشم انتظار و دل بی قرار 

 چون عاشقانه چشم به راه و دوستت دارم را فریاد کردم 

 نمی دانی به خاطر تو چه رنجها کشیدم 

 ای که از آمدنت خبر ندارم می دانی که از انتظار خسته ام

 بیا و شام تیره را سحر کن 

 دل پیر و شکسته ام را جوان گردان


نويسنده: فرشته مورخ: پنجشنبه دوم آبان 1387 در ساعت: 15:21
|+|

کپی برداری بدون ذکر منبع غیر مجاز می باشد
www.k2sms.sub.ir & www.bahar20.blogfa.com & +SMSFARSI+