۱ـ۲ـ۳.....آمـــــــــــاده ای؟ مسابقه ای ست بین من و تو ..
بین کویر دل من، وسعت بی نهایت مهر تو تلخی وجود من، شیرینی خنده تو ناتوانی جسم و جان من ، قدرت وجود تو بندگی ناچیز و پر خطای من ، آقایی و سروری تو تاریکی ذهن من ، نور خورشید رخ تو اشک روان من ، باران بهار تو دل شکسته من ، صدای آشنای تو شعله های درد من ، حرارت اشتیاق تو حرفهای نا گفته ی من ، گوشهای شنوای تو بی توجهی من ، ابراز میل تو فنای من ، بقای تا ابد تو دست نیاز من ، کرم بی حد تو وحشت من ، همراهی تو بی لیاقتی من ، کفایت تو غفلت من ، هشدار تو نافرمانی من ، صبر تو گناه من ، ستر تو پشیمانی من ، درهای رحمت تو ترس و هراس من ، امن و حرز تو شوق من ، عطر نگاه تو
تو چون همیشه برنده ای، بی هیچ تردید و من باز هــــیچ ندارم که تقدیمت کنم .. جز دلی که با ضربان نبض توست که می طپد پس تقدیم به تو نازنین ، همراه با عشق
نه در وهم و نه در رویا نه در دلتنگی و نه در شکیب نه در وصل و نه در فراق در هیچکدام .... تو را نمی جویم
من تو را در هر لحظه ی عمرم در هر قدم از جاده ی زندگیم در هر نفسم ، در هر طپش قلبم بدون جستجو می یابم.
معشوق های دیگران
تنها وقتی وجود می یابند که عاشقانشان به آنها می اندیشند و با فکرشان با رویایشان با دلتنگی شان هست میشوند و جان می گیرند
اما... اما این معشوق من است که به دل عاشقم حیات می بخشد نه من به معشوقم ....
تویی سر آمد همه ی معشوقان عالم امکان تنها تویی که عــــشق ، عاشـــــــق ، معشـــوق را یکجا در خویش جمع کرده ای نظیر تو کیست؟!!!ــــ هیچکس .... نظیر تو نیست ـــــــــ هیچوقت ....
شاید یه كسی شبها واسه اینكه خواب تو رو ببینه به خدا التماس می كنه . شاید یه كسی به محض دیدن تو دستش یخ می زنه و طپش قلبش مرتب بیشتر میشه . مطمئن باش یه كسی شبها به خاطر تو . توی دریای اشك میخوابه ولی تو اون رو نمی بینی . شاید ...شاید ...
یک روز چه عاشقانه نگاه بر نگاه پرنیازم دوختی و چه باشکوه و حریر وار چون برگ گلی برایم زمزمه کردی: « دوستت دارم»
ای کاش تو لحظه را سرگرم می ساختی و من دقایق را به دیاری دیگر می فرستادم و پروردگار عاشقان زمان را که دوان دوان و بی وقفه راهپیمایی می کند برای فراغت به دیاری دور دست تبعید می کرد و در آن لحظه پرشور « من و تو» به ابدیت پیوند می خوردیم
باورم کن! باورم کن و بنگر که چگونه نگاهم هم اکنون نیز مشتاق نگاه پر احساس توست و بر دقایق خرده می گیرد که چرا نمی گذرند تا من زودتر به « تو» ! به تو که در دوردست ها انتظارم را عاشقانه می کشی دست یابم
می دانم هنوز قلبت از شور عشقی عاشقانه در قلبم می کوبد و دیوانه وار نام تو را بر دیواره سینه ام حکاکی می کند.
می دانم چشمان پر حرارت از گرمی عشقمان چگونه نوازش گرانه بانوی نرم و لطیف نسیم را می نگرد و بوسه ابدیت را بر لبان او مهر می زند تا بر لبان و گونه های سرد و یخ زده ام که در انتظار پیوند تو آرام آرام بی جان می شوندهدیه آورد
می دانم هنوز قلبم که در سینه خاک خفته تو ر افریاد می زند و قلب تو در سینه من عشقمان را عظمت بی پایان و جاودان تپش عاشقانه اش را بر عالمیان آشکار می نماید
برای نسیم بخوان بخوان تا زمزمه های عاشقانه ات وجودم را گرم نگهدارد بخوان و بگو که در انتظارم شعله های عشقمان را در نی نی نگاهت گرم و سوزان باقی نگه می داری تا من نیز به تو پیوند خورم
پیوندی دوباره اما جدا نشدنی. همچو قلب های عاشقمان که عاشقانه می تپند و سرود عشق را بر لبانمان جاری می سازند