قلب یخی
RSS
یادته؟
یادته وقتی توی اون گرمای تابستون زیر اون آفتاب
با هم راه می رفتیم
آرزو می کردیم کی میشه به جای این آفتاب از آسمون بارون بیاد...
اما...
امروز که آرزومون برآورده شد
دست به دامن بارون می شم تا یه جای دیگه بباره!
آرزو می کنم خدا این روزای بارونی رو از تقویمش پاک کنه
آخه...
من نمی دونم چجوری
این روزا رو بدون تو تاب بیارم...
نمی دونم چرا اینطوری شد.
من دوسش داشتم اونم منو دوست داشت.
یادمه همون روز اولی که منو دید بهم گفت لجباز خودخواه مغرور
نمی دونم شایدم حق با اون باشه
یعنی چی شد که همه چی خراب شد؟
آهان! اون می گفت آزادیشو با چیزی عوض نمی کنه.
می گفت دوست نداره محدود بشه
بهش گفتم دوست داشتن یعنی اینکه بخاطر اونی که دوسش داری
یه کم از آزادیتو از دست بدی.
اما اون یه جور دیگه فکر می کرد.
برای امتحان ازش خواستم بین من و آزادیش
( نه همه آزادیش فقط یه کمش) یکی رو انتخاب کنه.
اونم لجباز بود. گفت هردوش. اما اینکه نمی شه.
منم مجبور شدم برم.
آخه گفت هر طور راحتی. کلمه ای که می دونه از بکاربردنش نفرت دارم.
یعنی موندن و رفتنم براش مهم نبود؟
منم گفتم باشه پس من می رم تا تو محدود نشی
اما یاد و خاطراتت و دوست داشتنت رو تو قلبم نگه می دارم.
حالا هم دارم خودمو تنبیه می کنم.
نمی گم تنبیهم چیه.آخه فقط من می دونم و اون.
این تنبیه واسه دل سرگردونم لازمه که دیگه غلط کنه فکر دوست داشتن به سرش بزنه.
تنبیه سختیه. شاید بخاطرش همه زندگیم حروم بشه.
اما اشکالی نداره. واسه دل سرکش و لجباز و به قول اون مغرورم لازمه.
حالم اصلا خوب نیست.چند روزیه نمی فهمم کجام و چیکار می کنم.
چیز زیادی یادم نمیاد.
فقط به تنبیه فکر می کنم و این شعر که یه روزی اون برام خوند
که همش تو ذهنم تکرار می شه:
در این متروکه دنیا که یاری نیست
نشانی از کسی یا از دیاری نیست
به عشقی جز خداوند اعتباری نیست.