تو را هیچگاه نمی توانم از زندگی ام پاک کنم چون تو پاک هستی ، می توانم تو را خط خطی کنم که آن وقت در زندان خط هایم برای همیشه ماندگار میشوی و وقتی هم که نیستی بی رنگی روزهایم را با مداد رنگی های یادت رنگ می زنم .
امروز ، دوباره از شمیم عطر آگینت ، سر شار شدم . احساس تازه ای درونم جوانه زده ، احساسی حزن انگیز و دلنشین ، اما دوست داشتنی ، انگار به نوعی و در حالی ، تو را تجربه كرده ام ،
امروز دوست دارم در برابر نسیم باشم ، و تو، تمام مهربانی ، پاكی و صمیمیت خود را ، همراه بوی نسیم ،به من بگویی.
امروز ، دوست دارم دلت به اندازه ی وسعت خورشید باشد ، دوست دارم ژرفای نگاهت بیشتر از عمق اقیانوس ها باشد ،
امروز ، دلم می خواهد گرمای وجودت گرمتر از گرمای خورشید باشد ، دلم می خواهد به مهربانی شقایق باشی و به صداقت كبوتر ،
و دلم می خواهد رازی را بدانی : اینكه بی تو ،هوای خاطراتم دلگیر است ، بی تو ، صبح هایم ابری اند ، بی تو ، روزهایم چون گذشته نیستند ، و بی تو ، شبهایم چه دیر به صبح می رسند ،
پس بگذار كه بگویم : به جان همه ی شقایق های زیبای دشت دلم ، دوستت دارم ، دوستت دارم....
امروز ، تنها ، آرام و بی صدا ،در كناری ایستاده ام و به نقطه ای می نگرم ، به نقطه ای دور ، و در این نگاهها چشم انتظارم ، چشم انتظاركسی كه خرمن تنهایی مرا ،با حضورش شعله ور كند ، و لحظه های دلتنگی ام را گرما بخشد .
به سوی در نگاه می كنم و قلبم در ثانیه های انتظار می تپد . و من هنوز هم ایستاده ام ، در انتظار تو .
ساعتها می گذرد ومن به فكر فرو میروم : وقتی بیایی ، دستان گرمت را خواهم فشرد و مهربانی را در نگاهت جستجو خواهم كرد . وقتی بیایی ، قلبم در پناه دستان تو آرام خواهد گرفت . و وقتی تو بیایی ،چشمانم به شوق دیدارت به اشك خواهند نشست .
هنوز هم ایستاده ام ، تشنه ی جرعه ای محبت ، و هنوز هم به در می نگرم .
ناگاه صدایی می شنوم ، آرام می گیرم و چشمانم را می بندم ، آری... این صدای پای توست كه می شنوم ، برای لحظه ای درونم پر از شادی می شود، و لحظه ای كه نیلوفرین نگاهت ، بر شاخ عاطفه ام می پیچد ، قلبم مانند پرنده ای كه سالها اسیر قفس باشد ، به سوی تو پر می كشد ، قطرات اشك روی گونه هایم سر می خورند ، و عشق ، دوباره كاشته می شود در دل من ، و در یك آن ، همه چیز را در نگاه گرم تو می یابم . به یكباره ابر های فاصله می بارند و هوای رابطه آبی می شود.
برایم نوشت: هیچ وقت عاشق نشو، زیرا که تنها به دنیا آمده ای و تنهااز دنیا خواهی رفت؛ زیرا که عظمت عشق چنان خرد و ناچیزت میکند که دیگر حتی صدای خرد شدن استخوانهایت را هم نخواهی شنید. ولی اگر عاشق شدی؛ تنها یک نفر را دوست بدار، بخند و گریه کن و قدم بردار
((آنقدر بیگانه با خویشم که حتی سایه هم به دنبالم نمی آید))
زبانم را نمی فهمی تو خطم را نمی خوانی چنان بیگانه ای حتی که نامم را نمی دانی تو آنقدر گیج و گنگی در پلیدی های این غربت که بیداری و قلب عاشق ما را نمی بینی
دل تو رفته در خواب و خیالت مست این رویا سراسیمه رهایی در پی پس کوچه های سرد این دنیا نگاه خسته ی ما را نمی بینی شتاب ثانیه ها را نمی بینی امید و آرزوهای ز هم بگسسته ی فردای دنیا را نمی بینی
من از بیگانگی های عجیب و پوچ این ملت ندارم انتظاری از این ماتم که همچون من تو هم غربت نشینی و زبانم را نمی فهمی
چنان بیگانه ای حتی که نامم را نمی دانی .......................................................... هیچ کس نتونست بفهمه من چی میگم,هیچکس..........
در فراغت واژه واژه دلتنگی هایم را در گوش نسیم نجوا میکنم .
و نگاه کبودم به آسمان است تا تلاءلو طلوع شکوهمند ت را
بیبینم.
وه ! چه با شکوه است لحظه ی تلاقی دو نگاه عاشق ... و چه رعد
آسا می آید و می رود لحظه ی دیدار... زمان چه بی رحمانه می
گریزد ، وقتی در کنار تو ام ...وقتی با توام ...وقتی که شانه به
شانه ی تو ٬ کوچه های دلتنگی و تنهایی ام را قدم می
زنم ...در این غربت سرد و تاریک به جای خالیت که می نگرم
چیزی در دلم می میرد و ذره ذره ذوب میشوم....
چقدر برای لبخند هایت بیقرارم و برای دستهای مهربان و
نوازشگرت دلتنگ .
نازنینم ! دستانم پناهی می خواهد و دلم سنگ صبوری اما تو
نیستی ...
کوله بار غربت این دل را می خواهم در پناه چشمان آسمانیت
بر دلت بگذارم اما تو نیستی ....
راستی کدام چشم ٬ کدامین دل تورا ربود که اینگونه غافلی از
من....عاشق تر از من دیده ای !؟
وای اگر روزی فراموشم کنی
بنگر آن ماه روی باده فروش غیرت آفتاب و غارت هوش جام سیمین نهاده بر کف دست زلف زرین فکنده بر سر دوش غمزه اش راه دل زند که بیا نرگسش جام می ٬ دهد که بنوش غیر آن نوش لب که مستان را جان و دل پرورده ز چشمه نوش دیده ای آفتاب ماه به دست ! دیده ای ماه آفتاب فروش ؟
وای اگر روزی فراموشم کنی
نمی دانم از بودنت در اضطراب باشم یا از نبودنت بنالم ؟
نمی دانم تورا بخوانم که بیایی یا نگران در پی گریز گاهی باشم تا
ازنگاههای سنگینت در امان بمانم ؟
از نبودنت بسوزم یا آمدنت را تحمل کنم ؟
فراغت را در سوگ بنشینم ....یا آمد نت را بیمناک باشم ؟؟؟
هیچ می گویی اسیری داشتی حالش چه شد ؟
خسته ی من نیمه جانی داشت احوالش چه شد ؟
وقتی نیستی انگار یک دنیا کم دارم یک د نیا محبت و عشق ... انگار
چیزی گم کرده ام باور کن بی قرارم نا آرامم سر گردانم و گویا در زندگی
هیچ هدفی ...چه میگویم انگار هیچ ندارم ....
وقتی هستی از بود نت در رنجم و عذاب و چون می روی نبود نت را تاب
ندارم چه میشد اگر بودی و لی
بودنی آسمانی .. چه میشد اگر بودی و لی با شمیم خوش نجابت ..