عشق یعنی مستی و دیوانگی عشقیعنی با جهان بیگانگی عشق یعنی شب نخفتنتا سحر عشق یعنی سجده با چشمانتر عشق یعنی در جهان رسواشدن عشق یعنی اشک حسرتریختن عشقیعنی لحظههای التهاب عشقیعنی لحظه های ناب ناب عشق یعنی قطره و دریاشدن عشق یعنی دیده بر دردوختن عشق یعنی در فراقش سوختن
چگونه هجوم آوردی به نا آرامی شبهای بی کسی ام! به سکوت پرهیاهوی ثانیه های دلتنگی ام! به لحظه هایی که نبودم شاد! همچون هجوم گرم یک نگاه به یک قلب سرد بی قرار.....چگونه پنهان شده بودی در پیچ پیچ مه آلود فاصله های بی انتها....و من اینک به امید فرداهای نیامده ، زنده ام. و خواهم شکافت ابرهای تیره ی وجودم را تا که شاید به هوای بارانی پلکهایت باز به زیبایی چشمانت برسم
كوله پشتیاش را برداشت و راه افتاد. رفت كه دنبال خدا بگردد و گفت: تا كولهام از خدا پر نشود برنخواهم گشت. نهالی رنجور و كوچك كنار راهایستاده بود. مسافر با خندهای رو به درخت گفت: چه تلخ است كنار جادهبودن و نرفتن؛ و درخت زیرلب گفت: ولی تلخ تر آن است كه بروی وبیرهاورد برگردی. كاش میدانستی آنچه در جستوجوی آنی، همینجاست. مسافررفت و گفت: یك درخت از راه چه میداند، پاهایش در گِل است، او هیچگاه لذتجستوجو را نخواهد یافت. و نشنید كه درخت گفت: اما من جستوجو را از خودآغاز كردهام و سفرم را كسی نخواهد دید؛ جز آن كه باید. مسافر رفت وكولهاش سنگین بود. هزار سال گذشت، هزار سالِ پر خم و پیچ، هزار سالِبالا و پست. مسافر بازگشت رنجور و ناامید. خدا را نیافته بود، اما غرورش راگم كرده بود. به ابتدای جاده رسید. جادهای كه روزی از آن آغاز كردهبود. درختی هزار ساله، بالا بلند و سبز كنار جاده بود. زیر سایهاش نشست تالختی بیاساید. مسافر درخت را به یاد نیاورد. اما درخت او را میشناخت. درخت گفت: سلام مسافر، در كولهات چه داری، مرا هم میهمان كن. مسافرگفت: بالا بلند تنومندم، شرمندهام، كولهام خالی است و هیچ چیز ندارم. درخت گفت: چه خوب، وقتی هیچ چیز نداری، همه چیز داری. اما آن روز كهمیرفتی، در كولهات همه چیز داشتی، غرور كمترینش بود، جاده آن را از تو گرفت. حالا در كولهات جا برای خدا هست و قدری از حقیقت را در كوله مسافر ریخت. دستهای مسافر از اشراق پر شد و چشمهایش از حیرت درخشید و گفت: هزارسال رفتم و پیدا نكردم و تو نرفتهای، این همه یافتی! درخت گفت: زیراتو در جاده رفتی و من در خودم و پیمودن خود، دشوارتر از پیمودن جادههاست
چرا از وقتی که گفته اند بزرگ شده ایم همه صداقت کودکیمان را فراموش کرده ایم؟ چرا تمام سادگیها و لطافتها را در صندوقچه خاطرات گذشته به بایگانی ذهن سپرده ایم؟ اصلاً چه کسی میگوید که ما بزرگ شده ایم؟تنها دلتنگی هایمان بزرگتر شده .وای از دلتنگی ها... چرا وقتی که به ما گفته اند بزرگ شده ایم یادمان رفت مثل کودکیهایمان ساده و بی ریا صحبت کنیم؟ چرا یادمان رفته که دوستت دارم هایی که در قلبمان سنگینی میکند را چگونه خالی کنیم؟ چرا ساده و صمیمی همه چیز را نمی پرسیم؟ چرا روزهای لطیف کودکی را فراموش کرده ایم؟ بیایید دل کوچکمان را از اسارت در آوریم بگذاریم کنجکاوی کند..کشف کند و گاهی زمین بخورد و گریه کند بیایید خجالت نکشیم و اگر کسی به احساسمان سیلی زد مثل کودکی بلند بلند گره کنیم . بیایید آرزو کنیم که توقعات کوچکمان هیچ گاه بزرگ نشوند..!
نفرین به جاده ها نكن تقصیر جاده نیست عزیز رو بغض خیس پنجره اینجوری اشكاتو نریز به دورو بر نگاه كنی قحطی مهربو نیه حال كبوتر و نپرس بدجوری بالش خونیه نفرین نكن به آسمون تقصیر آسمون چیه؟ بین تمومه آدما درد من و تو یكیه اشكاتو پاك كن همسفر گاهی باید بازی رو باخت اما اینو یادت باشه باز میشه زندگی رو ساخت