تبليغاتX
قلب یخی


قلب یخی





درد و دل


آثار بجا يك عاشق


نويسنده


دوستان


دوستان عاشق


موضوعات :


RSS


آمار وبلاگ :

طراح قالب:


لوگوي دوستان


كد جاوا :

تنهائی رادوست ...


روزگاری در گوشه ای از دفترم نوشته بودم......

 

تنهائی را دوست دارم چون بی وفا نیست

 

تنهائی را دوست دارم چون تجربه اش کرده ام

 

تنهائی رادوست دارم چون عشق دروغین درآن نیست

 

تنهائی را دوست دارم چون خدا هم تنهاست

 

تنهائی رادوست دارم چون در خلوت وتنهائیم در انتظار خواهم گریست

                           

                                 وهیچ کس اشکهایم را نمیبیند

 

 
 


نويسنده: فرشته مورخ: سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387 در ساعت: 18:44
|+|

مرد من


توی این دنیای خاکی ذره ای مهرووفانیس

 
امااین دل شکسته لحظه ای دورازخدانیس


شایدکه از افق دورازپشت درای بسته


چشمم نوری ببینه برسه یه مرد خسته


تونگاش عشقو ببینم توچشاش غم روبخونم


بدونم تنهای تنهاس تاابد باهاش بمونم


دیگه خوشبختی روهرروزکنار خودم ببینم


بدونم مردمن اینجاس دیگه نامردی نبینم


نويسنده: فرشته مورخ: دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387 در ساعت: 15:46
|+|

نمی دانی چه دلتنگم
 
چه بی تابم چه غمگینم چه تنهایم

تو را هر شب صدا کردم

نمی بینی نمی خوابم

بیا تا باورت گردد

که بی تو کمتر از خاکم

ولی با تو به افلاکم

بیا با آرزوهایم

بسازم خانه ای در دل

سراغم را نمی گیری

مگر بیگانه ای با دل ؟
 
 

نويسنده: فرشته مورخ: یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387 در ساعت: 16:57
|+|

81p2dyf.gif

چشمهایت همیشه می دانند چه کسی را عذاب خواهی داد

 

شک ندارم که اشکهایت را مثل بندی به آب خواهی داد

 

روز ها می روند ، می آیند آبها می رسند تا دریا ....

 

نگران نیستم که شب بشود ، تو به من آفتاب خواهی داد

 

تو دلت خواست عاشقم باشی ؟ یا فقط قرعه ام به نام تو شد

 

چشمهای پر از سوالم را روزگاری جواب خواهی داد

 

هر محرم گلاب می ریزم روی بال کبوتران حرم

 

به امید همان زمانی که تو به دستم گلاب خواهی داد...


نويسنده: فرشته مورخ: شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387 در ساعت: 17:37
|+|

عشقبازی

 

عشقبازی به همین آسانی است
که گلی با چشمی
بلبلی با گوشی
رنگ زیبای خزان با روحی
نیش زنبور عسل با نوشی
کار همواره باران با دشت
برف با قله کوه ؛ رود با ریشه بید ؛ باد با شاخه وبرگ
ابر عابر با ماه ؛ چشمه ای با آهو
برکه ای با مهتاب و نیسمی با زلف
دو کبوتر با هم
و شب و روز طبیعت با ما
عشقبازی به همین آسانی است...
شاعری با کلماتی شیرین
دست آرام و نوازش بخش بر روی سری
پرسشی از اشکی
و چراغ شب یلدای کسی با شمعی
و دلآرام و تسلا
و مسیحای کسی یا جمعی
عشقبازی به همین آسانی است....
که دلی را بخری ؛ بفروشی مهری
شادمانی را حراج کنی ؛ رنجها را تخفیف دهی
مهربانی را ارزانی عالم بکنی
و بپیچی همه را لای حریر احساس
گره عشق به آنها بزنی
مشتری هایت را با خود ببری تا لبخند
عشقبازی به همین آسانی است.....
هر که با پیش سلامی در اول صبح
هر که با پوزش و پیغامی با رهگذری
هرکه با خواندن شعری کوتاه با لحن خوشی
نمک خنده ؛ در لحظه کار
عرضه سالم کالائی ارزان به همه
لقمه نان گوارائی از راه حلال
و خداحافظی شادی در آخر روز
ونگهداری یک خاطر خوش تا فردا
در رکوعی و سجودی با نیت شکر
عشقبازی به همین آسانی است.....


نويسنده: فرشته مورخ: پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387 در ساعت: 16:42
|+|

در تنگناي غم ويران كننده ي هميشگي ام

در نوشته هاي بر جا مانده بي كسي ام

در نيستي هاي هميشه يكنواخت زندگي ام

فقط دنبال كسي ميگشتم كه براي من يك معنا داشت

آري كسي كه من اورا نه براي خودم بلكه براي دلم به زبان مي آوردم

من خود ازتنگناي بي كسي گذشته بودم وميدانستم چيست اين همه بي كسي

اما نتوانستم بر زبان آورم .كسي نپرسيد چرا ؟براي چه؟اما همه مرا مي شناختند

آري براي من چيزي جز غم نميتوانست معناي يك بي كسي را بيان كند.

اين بي كسي نبود كه مرا غمگين كرد بلكه غم بود كه مرا بي كس كرد.

اما آنقدربيكس شدم كه نتوانستم حتي به غم بگويم :چرا؟چرا؟چرا؟

با اين همه از غم چيزي فهميدم. چيزي كه حتي عشق با آن همه عظمت نتوانست

به من بفهماند و آن چيزي نبود جز فهميدن و درك بي كسي .

آيا كسي داند چيست اين بي كسي من؟
 

 


نويسنده: فرشته مورخ: چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387 در ساعت: 10:47
|+|

من سایه نیستم

         نه...

من سایه نیستم        

       اما...

در سایه سار عشق

نفس میكشم هنوز !

    

                    ********

                                 تاریك نیستم

                                        پیمان دوستی هم

                                 با شب نبسته ام 

                                        و هیچ گاه......

                               تكیه نداده ام

                                            بر

                               گهواره های خستگی

                   

        ********

بیدار و روشنم

                فانوس جاودان اهورایی !

                   

      ********

بی بال و بی پرم

             در خون شناورم

                                اما

                               همواره 

 بی قرار

 با بالهای سوخته

تا آستان دوست                                                                                                  

پرواز میكنم !

فرسوده نیستم

              _ نه !

بر سینه ام اگر چه نشسته است

                            ده ها هزار تیر

   آغشته در سموم ریاهای رنگ رنگ....!!!


نويسنده: فرشته مورخ: سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387 در ساعت: 16:2
|+|

تنهایی

 

 

به من می گفت آنقدر دوستت دارم که اگر بگویی بمیر می میرم      باورم نمی شد فقط برای یک امتحان ساده به او گفتم بمیر ... سالهاست که در تنهایی پژمرده ام کاش امتحانش نمی کردم

 

لحظات را گذراندیم که به خوشبختی برسیم غافل از اینکه لحظات همان خوشبختی اند.

 

 


نويسنده: فرشته مورخ: پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387 در ساعت: 10:26
|+|

نامه بی نشون

امشب که سقف بی ستاره اتاقم بر سرم سنگینی میکند مانده ام از

چه بنویسم ،از آنهایی که دیروزبامن بوده اند وامروز رفته اند 

یا از تو که همیشه حرفهایم را از نگاهم میخواندی .

از چه بنویسم ، از آسمانی که در حال عبور است یا از دلی که

سوت و کور است ، از زمین بنویسم یا از زمان ، یا از یک نگاه

مهربان که آن رااز من گرفتی ؛ از خاطراتی بنویسم که درباران

نگاهم خیس شد یا از غزلهایی که هیچ وقت سروده نشد .

ازچه بنویسم؛از نامه ای که هرگز برایت نفرستادم یااز ترانه ای 

که هرگز برایت نخواندم ، از نگاهی که سر شار از سلام بود ،

یا از بدرودی که هرگز آن را به زبان نیاوردیم .

. من عاشق خیابانی هستم که قسمت نشد با هم در آن قدم بزنیم

. من دلبسته آن نگاهی هستم که فرصت نشد آسمان را بر آن حک کنیم

. من منتظر پنجره ای هستم که عطر تورا دوباره به مشامم برساند

. من دیوانه ساقه های گل یاسی هستم که اولین بار با یاد تو در خوابم رویید

ای عاشق ناگزیر! اگر قرار باشد بنویسم باید در سطر سطر نامه ام 

حضور داشته باشی نفسهای تو میتواند اندوه را از جملاتم پاک

کند .

. من بی قرار حرفهای ناب توام حرفهایی که هزاران سال دیگر در یک بعد از ظهر آفتابی خواهی گفت


نويسنده: فرشته مورخ: سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387 در ساعت: 9:20
|+|

دوستت دارم ...

اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم سکوت را فراموش می کردی تمامی ذرات وجودت عشق را فریاد می کرد اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم چشمهایم را می شستی و اشکهایم را با دستان عاشقت به باد می دادی اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم نگاهت را تا ابد بر من می دوختی تا من بر سکوت نگاه تو رازهای یک عشق زمینی را با خود به عرش خداوند ببرم ای کاش می دانستی اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم هرگز قلبم را نمی شکستی گر چه خانه ی شیطان شایسته ی ویرانی است اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم لحظه ای مرا نمی آزردی که این غریبه ی تنها , جز نگاه معصومت پنجره ای و جز عشقت بهانه ای برای زیستن ندارد ای کاش می دانستی اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم همه چیز را فدایم می کردی همه آن چیز ها که یک عمر بخاطرش رنج کشیده ای و سال ها برایش گریسته ای اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم همه آن چیز ها که در بندت کشیده رها می کردی غرورت را ...... قلبت را ...... حرفت را اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم ...دوستم می داشتی همچون عشق که عاشقانش را دوست می دارد کاش می دانستی که چقدر دوستت دارم و مرا از این عذاب رها می کردی ای کاش تمام اینها را می دانستی دوستت دارم دوست داشتن همیشه گفتن نیست گاه سکوت است و گاه نگاه و این درد مشترک من و توست که گاهی نمی توانیم در چشم هم نیز نگاه کنیم دوستت دارم تنها ترین فکر تنهایی من

 

Ino Bedoon.jpg


نويسنده: فرشته مورخ: دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387 در ساعت: 17:7
|+|

شیطان

دیروز شیطان را دیدم. در حوالی میدان بساطش را پهن كرده بود؛ فریب می‌فروخت. مردم دورش جمع شده‌ بودند،‌ هیاهو می‌كردند و هول می‌زدند و بیشتر می‌خواستند.
توی بساطش همه چیز بود: غرور، حرص،‌دروغ و خیانت،‌ جاه‌طلبی و ... هر كس چیزی می‌خرید و در ازایش چیزی می‌داد. بعضی‌ها تكه‌ای از قلبشان را می‌دادند و بعضی‌ پاره‌ای از روحشان را. بعضی‌ها ایمانشان را می‌دادند و بعضی آزادگیشان را.
شیطان می‌خندید و دهانش بوی گند جهنم می‌داد. حالم را به هم می‌زد. دلم می‌خواست همه نفرتم را توی صورتش تف كنم.
انگار ذهنم را خواند. موذیانه خندید و گفت: من كاری با كسی ندارم،‌فقط گوشه‌ای بساطم را پهن كرده‌ام و آرام نجوا می‌كنم. نه قیل و قال می‌كنم و نه كسی را مجبور می‌كنم چیزی از من بخرد. می‌بینی! آدم‌ها خودشان دور من جمع شده‌اند.
جوابش را ندادم. آن وقت سرش را نزدیك‌تر آورد و گفت‌: البته تو با اینها فرق می‌كنی.تو زیركی و مومن. زیركی و ایمان، آدم را نجات می‌دهد. اینها ساده‌اند و گرسنه. به جای هر چیزی فریب می‌خورند.
از شیطان بدم می‌آمد. حرف‌هایش اما شیرین بود. گذاشتم كه حرف بزند و او هی گفت و گفت و گفت.
ساعت‌ها كنار بساطش نشستم تا این كه چشمم به جعبه‌ای عبادت افتاد كه لا به لای چیز‌های دیگر بود. دور از چشم شیطان آن را برداشتم و توی جیبم گذاشتم.
با خودم گفتم: بگذار یك بار هم شده كسی، چیزی از شیطان بدزدد. بگذار یك بار هم او فریب بخورد.
به خانه آمدم و در كوچك جعبه عبادت را باز كردم. توی آن اما جز غرور چیزی نبود. جعبه عبادت از دستم افتاد و غرور توی اتاق ریخت. فریب خورده بودم، فریب. دستم را روی قلبم گذاشتم،‌نبود! فهمیدم كه آن را كنار بساط شیطان جا گذاشته‌ام.
تمام راه را دویدم. تمام راه لعنتش كردم. تمام راه خدا خدا كردم. می‌خواستم یقه نامردش را بگیرم. عبادت دروغی‌اش را توی سرش بكوبم و قلبم را پس بگیرم. به میدان رسیدم، شیطان اما نبود.
آن وقت نشستم و های های گریه كردم. اشك‌هایم كه تمام شد،‌بلند شدم. بلند شدم تا بی‌دلی‌ام را با خود ببرم كه صدایی شنیدم، صدای قلبم را.
و همان‌جا بی‌اختیار به سجده افتادم و زمین را بوسیدم. به شكرانه قلبی كه پیدا شده بود


نويسنده: فرشته مورخ: دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387 در ساعت: 8:28
|+|

صبور

 صبورم اما ...

به خدا دست خودم نیست اگر می رنجم

یا اگر شادی زیبای تو را به غم غربت چشمان خود می بندم

من صبورم اما ...

چقدر با همه ی عاشقیم محزونم ! وبه یاد همه ی خاطره های گل سرخ

مثل یک شبنم افتاده ز غم مغمومم

من صبورم اما ...

بی دلیل از قفس کهنه شب می ترسم

بی دلیل از همه تیرگی تلخ غروب و چراغی که تو را از شب متروک دلم دور کند

من صبورم اما ...

آه ...

 این بغض گران صبرچه میداند چیست
نويسنده: فرشته مورخ: یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387 در ساعت: 8:41
|+|

دل

یه دل دارم خدا داره زمین داره هوا داره

میون دریای غمش کشتی و ناخدا داره

یه دل دارم ترک داره ترس و یقین و شک داره

رو بام برفیش همیشه یه دنیا بادبادک داره

یه دل دارم آتیش داره تو ابرا قوم و خویش داره

نه راه پس مونده براش نه طفلی راه پیش داره

یه دل دارم رقیب داره فراز داره نشیب داره

با اینکه آدم نشده کلی درخت سیب داره

یه دل دارم وفا داره یه طاقی از طلا داره

تو بهترین جاش یدونه قصر و یه پادشاه داره

یه دل دارم نگین داره هوا داره زمین داره

تو دریای پر از غمش قایق و سرنشین داره

 

 


نويسنده: فرشته مورخ: پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387 در ساعت: 19:7
|+|

اندوه
بگذار سر به سینه من

           تا که بشنوی

                       آهنگ اشتیاق دلی دردمند را .... 

شاید که بیش از این نپسندی به کار عشق

                آزار این رمیده سر در کمند را ....

بگذار سر به سینه من تا بگویمت

            اندوه چیست؟....   

                   عشق کدام است ....     

                           غم کجاست ..... 


نويسنده: فرشته مورخ: چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387 در ساعت: 18:39
|+|

تشکر
همه اینا تقدیم به همه آنهایی که بی گناه اسیر دست عشق شدند ...

تقدیم به دلهایی که شکستند ...

تقدیم به اشکهایی که جاری شدند ...

به عهدهایی که کسی آنها را نبست ...

تقدیم به همه عاشقای دنیا

تقدیم به همه شما عزیزان

خیلی سخته که غرورت رو به خاطر یه نفر بشکنی

بعد بفهمی دوست نداره

خیلی سخته که دلت بخواد گریه کنی

اما بهونه درست و حسابی نداشته باشی

خیلی سخته که همه چیزت رو بخاطر یه نفر از دست بدی

اما اون بگه: دیگه نمی خوامت

خیلی سخته که دوسش داشته باشی

اما نتونی باهاش بمونی

خیلی سخته که بخوای با آب خوردن بغضتو بفرستی پایین

اما یه دفعه اشک از چشات جاری بشه

خیلی سخته که بغض داشته باشی

اما نخوای کسی بفهمه

خیلی سخته که کسی رو دوست داشته باشی

اما ندونه

خیلی سخته که همیشه مجبور باشی سخت ترین چیزها رو تحمل کنی 


نويسنده: فرشته مورخ: دوشنبه نهم اردیبهشت 1387 در ساعت: 18:4
|+|

شکلات
سلام دوستان من یک بار دیگه قبلا متنی با عنوان شکلات رو در وبلاگم نوشته بودم. اما الان می خوام کاملترشو بنویسم.لطف می کنید اگه بخونیدش.

 

با یه شکلات شروع شد. من یه شکلات گذاشتم تو دستش اونم یه شکلات گذاشت تو دست من

من بچه بودم اونم بچه بود. سرمو بالا کردم سرشو بالا کرد

دید که منو می شناسه خندیدم

گفت: دوستیم؟ گفتم دوست دوست

گفت : تا کجا؟ گفتم دوستی که تا نداره

گفت تا مرگ خندیدم و گفتم: من که گفتم تا نداره

گفت باشه تا پس از مرگ گفتم: نه نه نه نه تا نه

گفت قبول تا اونجا که همه دوباره زنده می شن یعنی زندگی پس از مرگ بازم با هم دوستیم

تا بهشت تا جهنم تا هر جا که باشه من و تو با هم دوستیم

خندیدم و گفتم تو براش تا هر جا دلت می خواد تا بذار

اصلا یه تا بکش از سر این دنیا تا اون دنیا اما من اصلا براش تا نمی ذارم

نگام کرد نگاش کردم باور نمی کرد می دونستم اون دلش می خواست دوستی ما تا داشته باشه

دوستی بدون تا رو نمی فهمید

گفت بیا برای دوستیمون یه نشونه بذاریم.گفتم باشه تو بذار

گفت شکلات

هر بار همدیگرو می بینیم یه شکلات مال تو یکی مال من. باشه؟ گفتم باشه

هر بار یه شکلات می ذاشتم تو دستش اونم یه شکلات می ذاشت تو دست من

باز همدیگرو نگاه می کردیم یعنی که دوستیم دوست دوست

من تندی شکلاتمو باز می کردم می ذاشتم توی دهنمو تند تند می مکیدم

می گفت شکمو! تو دوست شکموی منی 

و شکلاتشو می ذاشت تو یه صندوقچه کوچولوی قشنگ

می گفتم بخورش می گفت تموم می شه می خوام تموم نشه برای همیشه بمونه

صندوقش پر از شکلات شده بود هیچ کدومشو نمی خورد.

من همشو خورده بودم.گفتم اگه یه روز شکلاتاتو مورچه ها بخورن یا کرما اونوقت چیکار می کنی؟

گفت مواظبشون هستم. می گفت می خوام نگرشون دارم تا موقعی که دوست هستیم

و من شکلاتمو می ذاشتم توی دهنمو می گفتم نه نه نه نه دوستی که تا نداره

  ۱ سال ۲ سال ۴ سال ۷ سال ۱۰ سال ۲۰ ساله شده

اون بزرگ شده منم بزرگ شدم من همه شکلاتامو خوردم اون همه شکلاتاشو نگه داشته

اون اومده امشب تا خداحافظی کنه می خواد بره    بره اون دور دورا

می گه می رم اما زود برمی گردم من که می دونم می ره و دیگه برنمی گرده

یادش رفت شکلات به من بده من که یادم نرفته

یه شکلات گذاشتم کف دستش گفتم این برای خوردنه

یه شکلاتم گذاشتم کف اون یکی دستش گفتم اینم آخرین شکلات برای صندوق کوچیکت

یادش رفته بود صندوقی داره برای شکلاتاش هر دو تا رو خورد

خندیدم می دونستم دوستی من تا نداره می دونستم دوستی اون تا داره مثل همیشه

خوب شد همه شکلاتامو خوردم اما اون هیچ کدومشو نخورده

حالا با یه صندوق پر از شکلاتای نخورده چیکار می کنه؟


نويسنده: فرشته مورخ: یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387 در ساعت: 19:1
|+|

رازی را به من مگو
     نگاه کن

        شاید که زندگی فرصتی بی بدیل

                              به من و تو داده است

                                           تا به گونه ای متفاوت همدیگر را ببینیم

و شاید تمامی این حوادث

             بهانه ای است برای دوباره دیدن

                             دیدن زندگی و یکدیگر

نگاه می کنم

         تو را و خودم را

                      با چشمهایی که

نه از قطرات اشک

       بلکه برای بهتر دیدن

                 پر آب گشته اند

من و تو نگاهی دوباره به هم می کنیم.


نويسنده: فرشته مورخ: چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387 در ساعت: 18:32
|+|

دل شکسته

گمان نمی کنم این دستها به هم برسند

دو دل شکسته در انزوا به هم برسند

ضریح و نذر رها کن بعید می دانم

دو دست دور به زور دعا به هم برسند

کدام دست رسیده به دست دلخواهش

که دستهای پر از درد ما به هم برسند

فلک نجیب نشسته است و موذیانه به فکر

که پیش چشم من این دو  چرا به هم برسند

شکوه عشق به زیر سوال خواهد رفت

وگرنه می شود آسان دو تا به هم برسند


نويسنده: فرشته مورخ: دوشنبه دوم اردیبهشت 1387 در ساعت: 8:42
|+|

حسرت
میون مرگ و زندگی پر از هراس رفتنم

یه روح زخمی که دیگه چیزی نمونده از تنم

من از خودم فراریم تو لحظه های بی خودی

سوال آینه با منه تا تو نگاه من شدی

تمومه سختی سفر همین سوال ساده بود

اما کسی از آخر جاده خبر نداده بود

با اینکه تو وسوسه ها رو شده دستم پیش تو

واسه ندیدن دلم چشمامو بستم پیش تو

هر جا هوس پای منو رو حق آدما گذاشت

به آرزو رسیدنم برای من فایده نداشت

وقتی فریب آدما اول فریب خودمه

تمومه زخمی که زدم آخر نصیب خودمه


نويسنده: فرشته مورخ: یکشنبه یکم اردیبهشت 1387 در ساعت: 9:1
|+|

کپی برداری بدون ذکر منبع غیر مجاز می باشد
www.k2sms.sub.ir & www.bahar20.blogfa.com & +SMSFARSI+