قلب یخی
RSS
برای همیشه شکستی
و اینک چشمهایم مرداب خسته ای می ماند
که به انتظار عادت کرده است
رفتی و لباس بی کسی ترین لحظه هایم پوشاندی
و حالا ذره ذره وجودم در کوره تنهایی ذوب شده است
و با رفتنت دست هایم آشیان تنهایی شد
و چشمهایم خانه بی کسی
نگاهم را به فال نیک بگیر
از همین امروز
خواب طلایی ماهیان را به تعبیر می نشینم
تا اوج بودن خواهم رفت و من
می شنوی؟ من
شعرها می سرایم
پنجره ها می گشایم
و عبور زمان را نظاره می کنم
ببین چه زیبا تا سرسبزی باغ می روم
در انتظار بهارم می شنوی؟
بهار
از شهر رسیدن ها به آغوش تو آمده ام
لحظه سرشاری است
از تو لبریزم و تا دور دست مهتاب آشنایی خواهم رفت
جاي پاي شبحي در غزلم جا مانده
باز هم بغض من و پنجره تنها مانده
باز يك پنجره عقده ي ديدن دارم
مثل روياست ولي حس پريدن دارم
سايه اي از ته اين سينه مرا مي خواند
شبح عشق در آيينه مرا مي خواند
من پر از وسوسه ام اي شبه سرگردان
باور بال زدن را به پرم برگردان
سالها منتظر برق نگاهت بودم
پشت اين پنجره ها چشم براهت بودم
چارچوب دل من پر شده از تنهايي
ساقه ي عشق تبرخورده تو كي مي آيي؟
پاي تقدير مرا فاصله امضا كرده
زخم سربسته ي ديروز دهن واكرده
زخم در سينه ي من واشده خون مي آيد
از سكوت نفسم بوي جنون مي آيد
اي شبه سايه ي ترديد معما برگرد
يك خداحافظي تلخ بكن يا برگرد
تو به بوي غزل و قافيه آميخته اي
به خدا حال مرا خوب به هم ريخته اي
آنچه خوبان همه دارند تو يكجا داري
بي سبب نيست كه در كنج دلم جا داري
به سپيدي غزل رايحه ي ياس مني
ياسمن پوش ترين قسمت احساس مني
ياسمن پوش ترين جاي خدا را پر كن
من پر از زندگيم فاصله ها را پر كن
من جهنم زده ام حسرت سيبي دارم
باز نسبت به شما حس غريبي دارم
رخوت و غربت دستان مرا باور كن
نازنين قصه ي ايمان مرا باور كن
سالها قلب دم از صبر و تحمل مي زد
به كتاب غزل عشق تفأل مي زد
مژده اي دل كه مسيحا نفسي مي آيد
كه زانفاس خوشش بوي كسي مي آيد
سالها من پر از احساس شقايق بودم
سينه ي سوخته اي داشتم عاشق بودم
حس نمناك شبم مملو از آهنگ تو بود
چيني نازك من منتظر سنگ تو بود
حيف اين حس پر از شوق به ايمان نرسيد
داستان تب ترديد به پايان نرسيد
او كه در وحشت شب عشق به من حالي كرد
زير آوار خزان پشت مرا خالي كرد
ثانيه ثانيه با عطر خيالش سر شد
آخرش غنچه ي پاييز زده پرپر شد
لاي لاي نفسم را نفسش هق هق كرد
باورم در هيجان نرسيدن دق كرد
بايد اين را به تو فهماند ولي دير شده
لحظه ها بي تو پر از آه نفس گير شده
زير پامال خزان له شدم و خنديدي
چيزي از عاطفه و عشق نمي فهميدي
اوج احساس مرا بردي و غارت كردي
تو به حيثيت يك عشق جسارت كردي
كاش در لحظه ي موعود كسي سر برسد
داستان شبح عشق به آخر برسد
سمبل عشق همان لاله ي پر پر باشد
هر وجب خاك پر از نعش كبوتر باشد
آي مردم غم ما زندگي چركين است
آخرين برگ سفرنامه ي باران اين است
زندگي سايه ي مرگ است كه با خود داري
مثل يك شعر پر از قافيه ي تكراري
آشناي غزل تازه غريبي ديگر
باز هم غصه ي عيسي و صليبي ديگر
داستان من و حواست و سيبي ديگر
شاید تو آن پرنده زیبا بودی
در خواب های کودکی ام
با مهربانی همیشگی چشمت
تنهایی ام عذاب تلخی بود
اینک با من باش و به گرما مهمانم کن
دیریست در برف مانده ام
در آسمان چشمهایت به جستجو می نشینم و تو خوب می دانی که چه ظالمانه
نگاهت را از نگاهم می دزدی.
و من دوباره و دوباره در برابر این همه غرور سر فرود می آورم
و تو در کمال وضوح آنچه را که در درونم می شکند می بینی
و بعد آرام با لبخندی بر لب دست لرزان مرا رها می کنی
و در روشنایی مهتاب ناپدید می شوی.
روزهاست که دلم را روحم را و تمام وجودم را از آن تو می دانم
و هر شامگاه از کوچه های دلت می گذرم تا شاید نشانی از عشق و محبت بیابم
اما همیشه با دستی خالی و قلبی شکسته از کنار دلت از کنار چشمهایت عبور می کنم
و تو چه گستاخانه در دل به من می خندی
و من چه مشتاقانه گوش فرا می دهم تا خنده هایت را حس کنم
و صدها بار در خودم می شکنم تا تو احساس پیروزی کنی
آری تو که انچنان غرق در اوهام خویشی
که هیچ گاه نمی توانی احساس زیبایی را که به تو دارم درک کنی
احساس زیبای دوست داشتن را
و من روزی تو را خواهم سرود و آسمان چشمهایت را یک دنیا ستاره خواهم بخشید
دل دریاییت را جاری خواهم کرد بر سطر سطر کاغذ کاهی ام
آهنگ صدایت را ترانه ای شیرین خواهم ساخت مثال آوای رودها بر سنگلاخهای وجودم
روح سبزت را چمنزاری خواهم ساخت وسیع بر پهنه کویر شعرهایم
لطافت لبخندت را یاس و نسترن خواهم سرود در لا به لای کوتاه و بلند بیتهایم
و غرق خواهم شد
در تو در وجودت
و در لحظه لحظه زندگیت
با آن امید که روحت پذیرای جسم خسته ام باشد.
من امشب با تمام ناله ام در خود شکستم
من امشب با تمام بغض پنهانی
برای لاله ای بر باد رفته آواز خواندم
هوا سرد است و من گرمای اشکم را
بروی گونه ای خشکیده از عشق احساس می کنم
هوا سرد است آسمان ابری و من غمگین تر از ابر بهاری
و یاد حرفهای تو خنجری بر قلب پر درد من
تو را با لهجه گلهاي نيلوفر صدا كردم
تمام شب براي باطراوت ماندن
باغ قشنگ آرزوهايت دعا كردم
پس از يك جستجوي نقره اي
در كوچه هاي آبي احساس
تو را از بين گلهايي كه در تنهاييم روئيد
با حسرت جدا كردم
و تو در پاسخ آبي ترين موج تمناي دلم گفتي:
دلم حيران و سرگردان چشماني است رؤيايي
و من تنها براي ديدن آن چشم
تو را در دشتي از تنهايي و حسرت رها كردم
همين بود آخرين حرفت
و من بعد از عبور تلخ و غمگينت
حريم چشمهايم را
بروي اشكي از جنس غروب ساكت و نارنجي خورشيد وا كردم
نمي دانم چرا رفتي
نمي دانم چرا شايد خطا كردم
و تو بي آنكه فكر غربت چشمان من باشي
نمي دانم كجا ، تا كي، براي چه
ولي رفتي و بعد از رفتنت باران
چه معصومانه باريد
و بعد از رفتنت آسمان چشمهايم باران بود
و بعد از رفتنت رسم نوازش غمي خاكستري شد
و بعد از رفتنت گنجشكي كه هر روز
با مهرباني دانه بر مي داشت
بالهايش غرق اندوه و غربت شد
اینک اکنده از بغضی ناشکفته با دلتنگی هایم شعر می سرایم
تو در چشمان مهتابی کدامین ستاره خفته ای
که حتی یک لحظه به دنیای رویاهایم سرک نمی کشی؟
تو در کدامین سرزمین خانه کرده ای که فریاد بلند دردهایم را نمی شنوی؟
ای خسته از تکرار
تنها دلخوشی ام تکرار لحظه هایی است
که در این سراب سوخته با خیالش زنده مانده ام
من یه شکلات گذاشتم تو دستش اونم
یه شکلات گذاشت تو دست من
من بچه بودم اونم بچه بود.سرمو بالا کردم
اونم سرشو بلند کرد دید که منو می شناسه
گفت بیا با هم دوست بشیم گفتم باشه
گفت دوست دوست
گفتم دوست دوست
گفت تا کی؟
گفتم دوستی که تا نداره
قرار شد هر سری که همدیگرو می بینیم
به هم یه شکلات بدیم
من یه شکلات بدم به اون
اونم یه شکلات بده به من
بزرگ شدیم هر روزی که همدیگرو می دیدیم
من یه شکلات به اون می دادم
اونم یه شکلات به من می داد
اون شکلاتاشو نگه می داشت
می گفتم چرا شکلاتاتو نگه می داری؟
من که همشو می خورم
اون به من می گفت شکمو
جواب داد من الان از اول دوستیمون تا حالا
یه صندوق پر از شکلات دارم
همشو می خوام نگه دارم
تا زمانی که دوست هستیم
گفتم: من که گفتم دوستیمون تا نداره
ولی می دونستم که تو براش تا می ذاری
گفتم اگه یه روز موش بیاد و شکلاتاتو بخوره چی؟
گفت نمی خوره مواظبشم...
یه روز اومد و گفت من دارم می رم
ولی زود برمی گردم
می دونستم اون دیگه برنمی گرده
و بالاخره به تا رسیده بود
خوشحال بودم که شکلاتامو خورده بودم
ولی اون مونده بود و صندوق پر از شکلاتش
چون خودش برای دوستیمون تا گذاشت
اما من هنوزم می گم
دوستی که تا نداره
زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ
پرشی دارد اندازه عشق
زندگی چیزی نیست که لب طاقچه عادت از یاد من و تو برود
زندگی جذبه ی دستی است می چیند
زندگی تجربه ی شب پره در تاریکی است
زندگی حس غریبی است که یک مرغ مهاجر دارد
زندگی مجذور آینه است
زندگی گل به توان ابدیت
زندگی ضرب زمین در ضربان دل ما
زندگی هندسه ی ساده و یکسان نفسهاست
هر کجا هستم باشم
آسمان مال من است
پنجره فکر هوا عشق زمین مال من است
چه اهمیت دارد گاه اگر می رویند قارچ های غربت؟
چترها را باید بست زیر باران باید رفت
فکر را خاطره را زیر باران باید برد
با همه مردم شهر زیر باران باید رفت
دوست را زیر باران باید دید
عشق را زیر باران باید جست
زیر باران باید چیز نوشت حرف زد نیلوفر کاشت
زندگی تر شدن پی در پی
زندگی آب تنی کردن در حوضچه ی اکنون است.
در دور دست خودم
تنها نشسته ام
نوسان ها خاک شد
و خاک ها از میان انگشتانم لغزید و فرو ریخت
شبیه هیچ شده ای!
چهره ات را به سردی خاک بسپار
اوج خودم را گم کرده ام
می ترسم
از لحظه بعد
و از این پنجره ای
که به روی احساسم گشوده شد.