قلب یخی
RSS
تو ای بارهای سنگین زندگی
غوغا کنید
و به سختی بر پیکر آرزوهای من تازیانه و شلاق بزنید
تو ای طوفان عشق
هر آنچه می خواهی تازیانه بر پیکرم بزن
تو ای باد سهمناک عشق
دل مرا مثل تخته پاره ای
در دریاهای بزرگ
مغروق کن و به ناله هایش هنگام مرگ توجه مکن
تو ای آتش سوزان عشق
قلب و دلم را بسوزان و اعتنایی
به زنده زنده سوختنشان مکن
بی رحم شوید ای همه
ای بادها ای آتش ای طوفان
ای طوفان!
به باد فرمان بده به ساحل قلبم برسد
و این ساحل کوچک ر اجستجو کند
مبادا از آن اثری از عشق و محبت بیابد
آری غوغا کنید
تا دلم از آنچه عشق برایش بوجود آورده
بر خود بلرزد و به تنگ آید
و دیگر خود را به
هیچ محبتی
به هیچ عشقی
تسلیم ننماید.
ما دو تا مثل ستاره
روی این جاده می رفتیم
ما دو تا مثل دو عابر
همه جا شونه به شونه
که مبادا یکی از ما
خسته تو جاده بمونه
من می گفتم که مبادا گم بشیم دنیا بزرگه
هر جا یک شعله ببینیم شعله چشمای گرگه
خنده هامون همه با هم
گریه هامون همه با هم
تو می گفتی که تمومه قصه حسرت و ماتم
اما از آخر قصه کاشکی اول خبرم بود
با دل سنگی که داشتی گرگ من همسفرم بود
حالا تو جاده غربت یکیمون تنها نشسته
می نویسه روی جاده وای از این عشق شکسته
تو به آخرش رسیدی
واسه من اول راهه
واسه تو جدائی آسون
واسه من مثل یه چاهه
آخر قصه همینه
قصه عشق شکسته
یکیشون رفته رسیده
یکی رو جاده نشسته
و اجازه نمی دهند نسیم از چند قدمی شان عبور کند.
گلهای سرخ را از باغچه درمی آورند
و علفهای هرز می کارند
و قناری ها را به جرم آوازشان از خود می رانند.
تا ستاره ها را با تو زینت کنم
آسمان نقش لبخندت ر ا
به ابرها می دهد
و آنها هر شب لبخندت را
گریه می کنند
خاطره می نویسم
به یاد بارانی ترین شب زندگی
و قاصدک ها را در لحظه های بهاری می نویسم
شب از کمین زخودت فارغ است
و من امشب ندای خیالم بوی عشق می دهد.
یه آرزو ساخته بودم
واسه دیدنت
زندگیمو باخته بودم
یا آرزومو پس بده
یا به یبار دیدنت
به زندگیم نفس بده
امن ترین جاده است برای گریز
و بلندترین حصار است برای عزلت
نگاهت
سرسبزترین مزرعه است
که پرنده سرگردان نگاهم را
در آلاچیق مژگانت پناه می دهد
کوتاهترین زمان است برای امیدواری
و وسیع ترین سایه بان است برای فراغت
دلهره های دل پاک و ساده
پنجره باز و غروب پاییز
نم نم بارون تو خیابون خیس
یاد تو هر تنگ غروب تو قلب من می مونه
سهم من از با تو بودن غم تلخ غروبه
غروب همیشه واسه من نشونی از تو بوده
برام یه یادگاریه جز اون چیزی نمونده
تو ذهن کوچه های آشنایی
پر شده از پائیز تن طلایی
تو نیستی و وجودمو گرفته
شاخه خشک پیچک تنهایی
شوق زیستن را در من زنده کرد
امروز خورشید نگاهت
در امتداد ساحل خاطره ها
غروب غم دیگر دارد
و فردا از آن همه نور و روشنایی
کورسویی باقی نخواهد ماند.....
اشک است
و قیامت اشک
عشق
پس یادمان باشد بخاطر هر اشکی
عشقمان را از دست ندهیم
وقتی باورهای انسانی
همچون دندانهای شیری
سست می شوند و فرو می ریزند
بلور عشق هم
با یک تلنگر می شکند
در این کارزار
همدستی با روزگار
کاریست که از هر کس برنمی آید
طلب مهر زهر بی سر و پایی نکنیم
یادمان باشد اگر این دلمان بی کس شد
طلب مهر زهر چشم خماری نکنیم
یادمان باشد اگر لیلی و مجنونی نیست
به چه قیمت دلمان بهر کسی چاک کنیم؟
یادمان باشد که در این بحر دورنگی و ریا
دگر حتی طلب آب زدریا نکنیم
یادمان باشد اگر از پس هر شب روزیست
دگر آن روز پی قلب سیاهی نرویم
یادمان باشد اگر شمعی و پروانه به یکجا دیدیم
طلب سوختن بال و پر کس نکنیم
من نمی دانستم ساده بودن سخت است
مثل آیینه آب صاف و آسان بودم
دل و دستم یکرنگ مثل باران بودم
که به خاک افتادم دل بریدم رفتم
به سفر تن دادم
به تو روی آوردم
در گریزم از خویش
ساده بودم ساده پاک مثل کف دست
من چه می دانستم ساده بودن سخت است
به تو دل خوش کردم به تو عاشق بودم
شدم آیینه تو صاف و صادق بودم
تو به من می گفتی ساده بودن زیباست
عشق مثل خود تو ساده مثل خود ماست
عشقها ساده نبود عاشقی ساده نبود
همسفر اهل سفر راهی جاده نبود
مثل خوابی کوتاه عشق هم آمد و رفت
به همون آسونی دست سختی زد و رفت
ساده بودم ساده هستیم در کف دست
من نمی دانستم ساده بودن سخت است.
هر کجا اسم توآمد خوب معنا می کنم
گفته ام یا نه؟بی حضور چشم تو
موقع دلتنگی ام دریا تماشا می کنم
راستی می دانی آیا پشت قاب پنجره
بی تو چون دیوانگان با ماه نجوا می کنم
هیچ می دانی هر شب بابت برگشتنت
یک قنوت اشک صداقت نذر گلها می کنم
گفته ام می آیی آخر یک شب از پشت سکوت
تا بیایی تا سحر با شب مدارا می کنم
گر چه تعبیری ندارد باز هم....
بی تو شبها در دلم فال غزل وا می کنم
کنج هر دیوارش
دوستانم بنشینند آرام
گل بگو گل بشنو
هر کسی می خواهد وارد خانه پر مهر و صفامان گردد
شرط وارد گشتن
شستشوی دلهاست
شرط آن داشتن یک دل بی رنگ و ریاست
بر درش برگ گلی می کوبم
و به یادش با قلم سبز بهار می نویسم
ای دوست خانه دوستی ما اینجاست
تا که سهراب نپرسد دیگر خانه دوست کجاست
نگاه مرگ زیبا قوی دریا
جدا افتاده تنها و پریشان
به قلب کوچکش انبوه غمها
در آن دم با نگاهی تلخ و کمرنگ
به سوی گنبد مینا نظر کرد
بیاد لحظه های خوب پرواز
زغم سر را نهان در زیر پر کرد
کنون این قوی زیبا دل شکسته
زپا افتاده و غمگین و خسته
دگر جایی در آن بالا ندارد
امید از خود دل از دنیا گسسته
نمی داند کسی در گردش چرخ
چه بازیها که دارد دست تقدیر
بلند آواز مرغ آسمانها
دل افسرده غمین افتاده در زیر
در آنجا مرغک زیبای دریا
شده تنها که تنهایی بمیرد
رسیده وقت مردن آه افسوس
که قو در اوج زیبایی بمیرد
پاي در گل بي كس و تنها منم
هر كه آمد رنج من افزود و رفت
لحظه اي در سايه ام آسود و رفت
وقت رفتن شاخه هايم را شكست
كهنه اي از جامه اش بر من نبست
مي برم دل را به استقبال درد
همسفر بايد در اين ره مرد مرد
غير دلداري دلم كاري نداشت
هيچ كس باري زدوشم برنداشت
درد را اينگونه تفسيرش كنيم
مرحمي گر هست تكثيرش كنيم
درد يعني در تب ناباوري
خود بسوزي و نبيني ياوري
درد يعني مرگ استعدادها
در گلوي مرد و زن فريادها
درد يعني غصه در دل داشتن
جرأت ابراز آن ناداشتن
درد يعني غصه بيچاره ها
درد يعني غربت آواره ها
درد يعني گريه هاي بي صدا
درد يعني غربت صدق و وفا
درد يعني رستم و اسفنديار
هموطن با هموطن در كارزار
درد يعني بيژن برگشته بخت
آسمان چاه او يك سنگ سخت
درد يعني تهمت سودابه ها
رستم دستان خورَد خونابه ها
درد يعني با علي جنگ و جدل
همسر پيغمبر و جنگ جمل
درد يعني دشنه خوردن از قفا
از كه؟ از هر اعتماد نابجا
خدعه ظاهر شهد و در باطن شرنگ
درد يعني تيشه و فرهاد و سنگ
درد يعني بين دلها فاصله
گر بيفتد واي بر اين قافله
درد يعني در عبادتها ريا
درد يعني دشمني ها با خدا
درد يعني زلزله در اعتقاد
درد يعني رشد بي داد فساد
درد يعني حاجب مردم فريب
درد يعني در وطن باشي غريب
درد يعني سيلي پنهان به رو
هر كه زد ازبهر حفظ آبرو
درد يعني بي خبر بودن ز درد
درد يعني گريه پنهان مرد
درد يعني اشك پنهان پدر
در غم بي خانماني پسر
درد يعني خواستگاري داشتن
رد نمودن از غم ناداشتن
درد يعني خشكي لبهاي زن
چادري فرسوده با يك پيرهن
همسراني ديده ام بس داغدار
هم جوان ها ديده ام دلسرد و زرد
حرمتي ديگر ندارد پيرمرد
درد يعني در وطن آوارگي
وقت مردن ارث تو بيچارگي
درد يعني بعد مردن افتخار
تا كه هستي درد فقر و انتظار
درد يعني روز و شب در فكر نان
درد يعني نان خالي هم گران
بي خبر بودن بود دردي عظيم
از نگاه حسرت آلود يتيم
درد اين باشد كه نشناسند درد
كِي كسي انديشه بهر درد كرد
اين همه درد است پس درمان كجاست
چون خدايي هست پس ايمان كجاست
حال دانستي كه درد مرد چيست؟
حال دانستي كه دنيا دست كيست؟
مرگ تدريجي كه نامش زندگيست
مرگ با عزت به از شرمندگيست
تا شب نشده رنگ دگر شد گفتند از اين نكته هزار نكته بياموز
قرن ما شاعر اگر داشت هوا بهتر بود
خار هم كمتر نبود از گل بسا گلتر بود
قرن ما شاعر اگر داشت كه كبوتر با كبوتر باز با باز نبود شعار پرواز
واي بر ما كه تصور كرديم عشق را بايد كشت
در چنين قرني كه دانش حاكم است
عشق را از صحنه دور انداختن
ديوانگيست،درماندگيست،شرمندگيست
قرن ما قرن آتش نيست قرن يك هواي تازست
فكرها را شستشويي لازم است
گم شديم كر در ميان خويشتن جستجويي لازم است
نازنينها از سياهي تا سپيدي را سفر بايد كنيم
پاي احساست اگر بر سنگ خورد
يا اگر يك روز دستان تو هم
گرمي دست كسي را در ميان خود نديد
وندر آن هنگام تلخ كه فضاي سينه ات
جز آه آتشناك چيزي را نمي داد گذر
يادي از اين عاشق افسرده كن
بعد از من روزي اگر زين كوچه ها مرد تنهايي گذشت
در نگاه او اگر برق نياز
بر دو پايش پينه بود
يادي از اين خسته دلمرده كن
روزگاري بعد از اين شاخه خشكي اگر ديدي به باغ
يا گل پژمرده اي ديدي به خاك
بلبل افسرده اي ديدي به شاخ
يادي از اين شاعر پژمرده كن
گر شبي تنها شدي در خلوتي
يافتي از بهر گريه مهلتي
ليك اشكي گونه ات را تر نكرد
درد خود را با خدا گفتي ولي باور نكرد
روزگاري بعد از اين گر تو هم عاشق شدي
ياد كن از من كه ديگر نيستم.
پشت پا به رسم دنيا زد و رفت
زنده ها خيلي براش كهنه بودن
خودشو تو مرده ها جا زد و رفت
هواي تازه دلش مي خواست ولي
خودشو توي غبارا زد و رفت
دنبال كليد خوشبختي مي گشت
خودشم قفلي رو قفلا زد و رفت
يه دفعه بچه شد و تنگ غروب
سنگ توي شيشه فردا زد و رفت
دفتر گذشته ها رو پاره كرد
نامه فرداها رو تا زد و رفت
به سرش هواي حوا زد و رفت
و نمي دانستي
من به چه دلهره از باغچه همسايه
سيب را دزديدم
باغبان از پي من تند دويد
سيب را دست تو ديد
غضب آلوده به من كرد نگاه
سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك
و تو رفتي و هنوز
سالهاست كه در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تكرار كنان
مي دهد آزارم
و من انديشه كنان
غرق اين پندارم
كه چرا خانه كوچك ما سيب نداشت
تو را با لهجه گلهاي نيلوفر صدا كردم.
تمام شب براي باطراوت ماندن
باغ قشنگ آرزوهايت دعا كردم.
پس از يك جستجوي نقره اي
در كوچه هاي آبي احساس
تو را از بين گلهايي كه در تنهاييم روئيد
با حسرت جدا كردم.
گفتم کجا:گفت رو قلبت گفتم مگه می تونی؟
گفت سخت نیست آسونه.
گفتم باشه بنویس تا همیشه به یادگار بمونه.
یه خنجر برداشت گفتم این چیه؟ گفت هیس!
ساکت شدم. گفتم بنویس دیگه چرا معطلی
خنجر رو برداشت و با تیزی خنجر نوشت:
«دوست دارم دیوونه»
اون رفته خیلی وقته. کجا؟ نمی دونم
اما هنوز زخم خنجرش یادگاری رو قلبم مونده