تبليغاتX
قلب یخی


قلب یخی





درد و دل


آثار بجا يك عاشق


نويسنده


دوستان


دوستان عاشق


موضوعات :


RSS


آمار وبلاگ :

طراح قالب:


لوگوي دوستان


كد جاوا :

خدایا منو ببخش

 

امروز صبح که از خواب بیدار شدی،نگاهت می کردم؛و امیدوار بودم که با من حرف بزنی،حتی

 برای چند کلمه،نظرم را بپرسی یا برای اتفاق خوبی که دیروز در زندگی ات افتاد،از من تشکر

کنی.اما متوجه شدم که خیلی مشغولی،مشغول انتخاب لباسی که می خواستی بپوشی.

وقتی داشتی این طرف و آن طرف می دویدی تا حاضر شوی فکر می کردم چند دقیقه ای وقت داری

که بایستی و به من بگویی:سلام؛اما تو خیلی مشغول بودی.یک بار مجبور شدی منتظر بشوی و

 برای مدت یک ربع کاری نداشتی جز آنکه روی یک صندلی بنشینی. بعد دیدمت که از جا

پریدی.خیال کردم می خواهی با من صحبت کنی؛اما به طرف تلفن دویدی و در عوض به دوستت

تلفن کردی تا از آخرین شایعات خبر شوی. تمام روز با صبوری منتظر بودم.با اونهمه کارهای

مختلف گمان می کنم که اصلاً وقت نداشتی با من حرف بزنی.متوجه شدم قبل از نهار هی دور و

 برت را نگاه می کنی،شاید چون خجالت می کشیدی که با من حرف بزنی،سرت را به سوی من خم

نکردی. تو به خانه رفتی و به نظر می رسید که هنوز خیلی کارها برای انجام دادن داری.بعد از

انجام دادن چند کار،تلویزیون را روشن کردی.نمی دانم تلویزیون را دوست داری یا نه؟

 در آن چیزهای زیادی نشان می دهند و تو هر روز مدت زیادی از روزت را جلوی آن می گذرانی؛

 در حالی که درباره هیچ چیز فکر نمی کنی و فقط از برنامه هایش لذت می بری...

باز هم صبورانه انتظارت را کشیدم و تو در حالی که تلویزیون را نگاه می کردی،شام خوردی؛

 باز هم با من صحبت نکردی. موقع خواب...،فکر می کنم خیلی خسته بودی. بعد ازآن که به

اعضای خانواده ات شب به خیر گفتی ، به رختخواب رفتی و فوراً به خواب رفتی.اشکالی ندارد.

احتمالاً متوجه نشدی که من همیشه در کنارت و برای کمک به تو آماده ام.

 من صبورم،بیش از آنچه تو فکرش را می کنی.حتی دلم می خواهد یادت بدهم که تو چطور با

 دیگران صبور باشی.من آنقدر دوستت دارم که هر روز منتظرت هستم.

منتظر یک سر تکان دادن،دعا،فکر،یا گوشه ای از قلبت که متشکر باشد. خیلی سخت است که

 یک مکالمه یک طرفه داشته باشی.خوب،من باز هم منتظرت هستم؛سراسر پر از عشق تو...

به امید آنکه شاید امروز کمی هم به من وقت بدهی.

آیا وقت داری که این را برای کس دیگری هم بفرستی؟

اگر نه،عیبی ندارد،می فهمم و هنوز هم دوستت دارم.

روز خوبی داشته باشی...

دوست و دوستدارت : خــــــــدا


نويسنده: فرشته مورخ: یکشنبه بیست و دوم آذر 1388 در ساعت: 17:6
|+|

گاهی وقتاااااااااااااااااااا

گاهی وقتا

توی زندگی آدما لحظه ای متولد می شه که

روح اونا رو وسیع تر از آسمون و رقیق تر از بارون می کنه

مثل وقتی که یک نفر رو خیلی دوست دارن

مثل وقتی که دلشون خیلی براش تنگ می شه

این جور موقعا،

آدما حاضرن همه هستی شون رو بدن

تا بتونن درست رأس همون لحظه دلتنگی، همون فرد رو ببینند

گاهی وقتا،

آدما خیلی از هم فاصله دارن

چیزی حدود هزار سال نوری!

این جور موقعا،

حاضرن همه هستی شون رو بدن

تا برای یک لحظه نزدیک هم باشن،

بتونن طعم صدای همدیگرو مزه مزه کنن،

لهجه نگاه همدیگرو با تموم وجود حس کنن،

و ...

گاهی وقتا،

آدما می تونن بعد از قرن ها،

برای چند لحظه،

دوست داشتنی ترین فرد زندگی شون رو ببینن

این جور موقعا،

حاضرن همه هستی شون رو بدن تا

زمان برای همیشه متوقف بشه !

می خوام فقط یه چیزی رو بدونی،

فقط یه چیزو:

تمام گاهی وقتای زندگی آدما،

همیشه های زندگی منه !!!


نويسنده: فرشته مورخ: جمعه هشتم آبان 1388 در ساعت: 9:19
|+|

دوستت دارم

حقیقت دارد تو را دوست دارم در این باران می خواستم تو در انتهای خیابان نشسته باشی من عبور کنم سلام کنم لبخند تو را در باران می خواستم می خواهم تمام لغاتی را که می دانم برای تو به دریا بریزم دوباره متولد شوم دنیا را ببینم رنگ کاج را ندانم نامم را فراموش کنم دوباره در آینه نگاه کنم کلمات دیروز را امروز نگویم خانه را برای تو آماده کنم برای خودمان یک چمدان بخرم تو معنی سفر را از من بپرسی لغات تازه را از دریا صید کنم لغات را شستشو دهم آنقدر بمیرم تا زنده شوم زمانی با تکه ای نان سیر می شدم و با لبخندی به خانه می رفتم اتوبوس های انبوه از مسافر را دوست داشتم انتظار نداشتم کسی به من در آفتاب صندلی تعارف کند در انتظار گل سرخی بودم من بسیار گریسته ام هنگامی که آسمان ابری است مرا نیت آن است که از خانه بدون چتر بیرون باشم من بسیار زیسته ام اما کنون مراد من این است که از این پنجره برای باری جهان را آغشته به شکوفه های گیلاس بی هراس و بی محابا ببینم چه سرگردان است عشق آن هنگام که باید نشانی اش را از کوچه های بن بست گرفت چه حدیثی ست عشق که نمی پوسد و افسرده نیست حتی آن هنگام که از آسمان به خانه آوار شود... آری .. حقیقت دارد همیشه و هنوز تو را دوست دارم


نويسنده: فرشته مورخ: یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388 در ساعت: 18:4
|+|

می روم

می روم خسته و افسرده و زار

سوی منزلگه ويرانه خويش

به خدا می برم از شهر شما

دل شوريده و ديوانه خويش

می برم،تا که در آن نقطه دور

شستشويش دهم از رنگ گناه

شستشويش دهم از لکه عشق

زين همه خواهش بيجا و تباه

می برم تا زتو دورش سازم

زتو، ای جلوه اميد محال

می برم زنده بگورش سازم

تا از اين پس نکند ياد وصال

ناله می لرزد، می رقصد اشک

آه، بگذار که بگريزم من

از تو، ای چشمه جوشان گناه

شايد آن به که بپرهيزم من

بخدا غنچه شادی بودم

دست عشق آمد و از شاخم چيد

شعله آه شدم، صد افسوس

که لبم باز بر آن لب نرسيد

عاقبت بند سفر پايم بست

می روم، خنده به لب، خونين دل

مي روم از دل من دست بردار

ای اميد عبث بی حاصل
نويسنده: فرشته مورخ: دوشنبه شانزدهم شهریور 1388 در ساعت: 18:36
|+|

خسته ام

خسته ام از حرف سكوت

خسته ام از هر واژه كه با تنهايي همرا ه است

مي خواهم نقطه بگذارم در پايان همه اين جملات

شايد باز نتوانم

اما من پر از فردايم

من مغلوب ديروز نخواهم شد

گوشه اتاق كز نخواهم نشست به اميد خاطره

بار ديگر از نو آغاز خواهم كرد وصف تنهايي را

من پر از فردايم

در افق فردايم انتظار جايي ندارد

من به دنبال آسمان خواهم بود

به دنبال طلوع ها

به دنبال دري به سوي اميد


نويسنده: فرشته مورخ: جمعه سیزدهم شهریور 1388 در ساعت: 11:38
|+|

دوستت دارم

                               

هیچ کس از جنس ما نبود٬ این چنین هستم که ..... هستی

نمی گویم صمیمی ٬ نمی گویم پاک٬ ولی قسم به شرم تو٬

به چشمای قشنگ تو٬ اندازه هر چه دل تنهایت بخواهد.....

با همه وجود و با هر چه عشق و عشق است.......

دوستت دارم...

کر چه عشق و عشق است.......

دوستت دارم...

                              


نويسنده: فرشته مورخ: پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388 در ساعت: 11:51
|+|

خداحافظ

خداحافظ گل لادن

تموم عاشقا باختن

ببین هم گریه هام از عشق

چه زندونی برام ساختن

خداحافظ گل پونه

گل تنهای بی خونه

لالایی ها دیگه خوابی به چشمونم نمی شونه

یکی با چشمای نازش دل کوچیکمو لرزوند

یکی با دست ناپاکش گلای باغچمو سوزوند

تو این شب های تو در تو

خداحافظ گل شب بو

هنوز آوار تنهایی داره می باره از هر سو

خداحافظ گل مریم

گل مظلوم پر دردم

نشد با این تن زخمی به آغوش تو برگردم

نشد تا بغض چشماتو به خواب قصه بسپارم

از این فصل سکوت و شب غم بارونو بردارم

نمی دونی چه دلتنگم از این خواب زمستونی

تو که بیدار بیداری بگو از شب چی می دونی

تو این رویای سر در گم

خداحافظ گل گندم

تو هم بازیچه ای بودی

تو دست سرد این مردم

خداحافظ گل پونه

که بارونم نمی تونه

طلسم بغضو برداره

از این پاییز دیوونه


نويسنده: فرشته مورخ: دوشنبه نهم شهریور 1388 در ساعت: 11:28
|+|

افسوس نمی دانی


نويسنده: فرشته مورخ: یکشنبه هشتم شهریور 1388 در ساعت: 0:40
|+|

عاشق ترین

تو چطور می گی که من برای تو کم بودم


       منی که عاشق ترین عاشق عالم بودم

             تو فقط دیده ی گریون خواستی

                   من برات قلب پر از خون بودم

                        آخه تو فقط یه عشق خواستی

                               اما من گذشته از جون بودم

تو فقط دست نوازش خواستی

     من سراپا غرق خواهش بودم

          تو همیشه در پی بهانه ها

               اما من حدیث سازش بودم

                                                   آره تو یه دلسپرده خواستی

                                                          چه کنم که سرسپردت بودم

                                                               تا که هرگز کسی عاشقت نشه

                                                                     واسه مردم درس عبرت بودم

  منی که ساده به خاک افتادم

           بایدم ساده بدی بر بادم

                راستی لعنت به منه دیونه که

                         به تو قلبم رو چه آسون دادم


       

                                                تو چطور می گی که من برای تو کم بودم

                                 منی که عاشق ترین عاشق عالم بودم


نويسنده: فرشته مورخ: جمعه ششم شهریور 1388 در ساعت: 16:46
|+|

چرا تنهام گذاشتی؟

عشق...عشق...عشق...

چه واژه ی غریبی ....


سرد...بی معنا...خاک خورده...


چه به سرش امد؟ کسی می داند؟


ان کلمه که به ژرفای تمام زندگی بود...


حالا دیگر به عنوان یک کلمه هم از ان یاد نمی شود...


چه باید کرد...سرنوشتش این بود...


این که در ویرانی ها گم گردد...


این که دیگر هیچ کس قدرت ادراک ان را نداشته باشد...


این که او هم تنها باشد...تنهای تنها...


سرنوشت است...کاری نمی شود کرد...


ما هم سرنوشتی داریم...درست مانند عشق...


روزی تنها...روزی بی معنی... و روزی باد مارا خواهد برد

 


نويسنده: فرشته مورخ: یکشنبه یکم شهریور 1388 در ساعت: 18:0
|+|

کپی برداری بدون ذکر منبع غیر مجاز می باشد
www.k2sms.sub.ir & www.bahar20.blogfa.com & +SMSFARSI+