قلب یخی
شاید آن روز که سهراب نوشت زندگی اجباری است دلش از غصه حزین بود و غمین حال من می گو یم زندگی یک در و دروازه و دیوار که نیست که نشد بال زدو پرواز کرد زندگی اجبار نیست زندگی بال و پری دارد و مهربان تر از مهتاب است تو عبور خواهی کرد از همان پنجره ها با همان بال و پر پروانه به همان زیبایی به همان آسانی زندگی صندوقچه ی اصرار پرستو ها نیست زندگی آسان است بی نهایت باید شد تا آن را یا فت زندگی ساده تر از امواج است پس بیا تا بپریم وتا شبنم آرامش صبح تا صدای پر مرغان اقاقی بال و پر باز کنیم تا توانیم که ازاول آغاز کنیم و تا نهایت برویم باور نمی كنی كه اين روزها چقدر دلم گرفته باور نمی كنی كه خنده هايم چه بغض هايی را در خود پنهان دارد آری ... من ... با دقايقم ... با زندگيم لجبازی می كنم نازنينم ! غروب بار سنگين دلتنگی مرا هر شب به دوش می كشد سنگينی پلكهايم و نگاهی كه ديدن را از ياد برده كوركورانه زيستن را خوب آموختم توان نوشتن ندارم واژه هايم گرد و غبار گرفته من باور كن كه باورت كردم دنگ ! دنگ ! اين صداي گذر ثانيه هاست ثانيه ! نه ، اين شتاب عمر است گذر از بودن تو مرگ گل را كه توان باور كرد مستي ثانيه ها را درياب هستي توست كه در پنجه تاريك زمان ميگذرد و تو در خواب زمستاني خود يا در اندوه سياه ديروز يا نگاهت نگران فردا ........ لحظه ها در گذرند زندگي را درياب كه زمان ميگذرد آنچنانكه بايد شناخته نشد عشق را ميگويم واژه اي كه روزگاري بس دور معني ميشد و اكنون دراين سردي وانفسای همه گیر در بستر تاريك زمان و انسانیت رو به زوال دگر باره شب چراغي بايد افروخت با شعله عشق هرگز به دیگران اجازه نده قلم خودخواهی دست بگیرند دفتر سرنوشت را ورق زنند خاطراتت را پاک کنند و در پایانش بنویسند قسمت نبود . . یک نفر هست که از پنجرهها وديگر بار
کاش گاهی با کفشهای من زندگی را قدم میزدی تا مرا بهتر بفهمی تا بدانی جاده زیر پای من با آنچه تو ره میسپاری متفاوت است کاش میدانستی پنجره های من و تو رو به یک مکان باز نمیشوند.... آسمانهامان هم رنگ متفاوت دارند کاش دنیای مرا با چشمهای من میدیدی ....
و نگاه من از دريچه چشمان تو مي گذرد
و آواي نالانم با صدايت رنگ مي گيرد
و با تپش ثانيه ها تو را عميق تر مي خوانم
پس چرا هنگام رفتن، نگفتي كه من هم
چشمانم را برای همیشه ببندم و
بميرم....




گرمی لهجه بارانی او
تا ابد توی دلم میماند
یک نفر هست که در پرده شب
طرح لبخند سپیدش پیداست
مثل لحظات خوش کودکیام
پر ز عطر نفس شببوهاست
یک نفر هست که چون چلچلهها
روز و شب شیفته پرواز است
توی چشمش چمنی از احساس
توی دستش سبد آواز است
یک نفر هست که یادش هر روز
چون گلی توی دلم میروید
آسمان، باد، کبوتر، باران
قصهاش را به زمین میگوید
یک نفر هست که از راه دراز
باز پیوسته مرا میخواند!

خاطره ي سبز چشم هايت
در پشت پلک هاي ملتهبم
روياي يک عشق گمشده را
نقاشي مي کند
من
تعبير روياهاي سپيدم را
در خنده هاي تو مي بينم
اما تو
خوابهاي مرا
باور نمي کني !

| قالب وبلاگ : فقط بهاربيست |

ABOUT

